یک سفر بسیار هیجان انگیز داشتیم. سرسره های آبی کوچک و بزرگ، دریا، خوراکی های خوشمزه، بستنی شکلاتی، قدم زدن با مامان و وحید، رقص گروهی با بچه ها از هر ملیتی، و خلاصه اینکه کلی خوش گذشت.... و خاطرات زیادی برام بجا مونده.... لبخند

دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

هنوز در سفریم که این عکسها رو میگذارم. جزئیاتش رو وقتی رسیدم خونه براتون تعریف میکنم.

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

تا الان که تیر ماه شلوغی داشتم. آموزش شنا با خاله آزاده، یه سفر کوتاه به ساری، قایق سواری و اسب سواری و ... این هم یه نقاشی با رنگ انگشتی بعد از یک بیماری فصل گرمایی!!! سبز 

شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

سه شنبه به همراه خاله لیلا و مهربان و دانا رفتیم به جشنواره بازیهای فکری که پیش دبستان "زندگی" در سرای محلهء جماران اجرا میکرد. خاله آزاده مدیر جشنواره بود. موسیقی و نمایش و کلی بازی مثل لگو، کاردستی، نقاشی، ساخت شکلهای محتلف با بادکنک، بازیهای فکری - حرکتی، سفالگری و .... جزء برنامه هاشون بود و هر کسی که در پنج غرفه بازی میکرد جایزه میگرفت. بعد از اینکه بازی من در غرفه های لگو و نقاشی و بادکنک سازی و حرکتی و خلاقیت تمام شد، مامان برام ساندویچ کوکوسبزی و آبمیوه خرید. هانیه و پرستو و خاله زهرا و مهتاب رو هم دیدم.

وقتی آزاده بروشور تبلیغ مدرسه رو به مامان داد، هر دوتامون خندیدیم. میدونین چرا؟؟ 

 

 عکس یک سالگی من روی بروشور بود نیشخند

 

 

مدرسه زندگی جایی است که زندگی، حی و زنده بودن در آن جریان دارد و دانش آموزان در این مدرسه برای زندگی آماده می شوند. مدرسهء زندگی یک محیط زنده است که در آن زندگی جاری است و دانش آموزان در حالی که زندگی می کنند، زندگی بهتر، موءثرتر و کارآمدتر و از همه بالاتر زندگی منتهی به هدف را در اثر فعالیت زندگی گونه در مذرسه می آموزند.


 

بعد از بازیهای فکری، با دانا حسابی توی چمنها دویدیم و بازی کردیم چشمک و جایزه گرفتیم هورا

 

چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

چهارشنبه 14 خرداد، جاجرود - سد لتیان 

همراهان: سارا، کاظم، آزاده، مرتضی، بابا و مامان

نهار: کتلت و مخلفات

بعد از نهار: کوهنوردی

عکس: سارا

حیوانات مشاهده شده: پروانه، کلاغ، ملخ، مارمولک بزرگ، کفشدوزک، سگ

 

پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

 

خاله گفته: وقتی بارون میاد، خورشید هم باشه رنگین کمون میشه.

 

لبخند

یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

کنار در کودکستان یک فضای سبزی هست که گل و درختهای زیادی داره. مامان مهناز همیشه به من گفته نباید گل ها رو از شاخه جدا کنم. اما من هر روز دلم میخواد از این گلها یا گلهایی که توی حیاط داریم، داشته باشم. چند روز پیش روی زمین کنار کودکستان یک عالمه گل دیدم. به مامان گفتم از این گلا بکنم؟ مامان یک کمی فکر کرد و گفت خب اینا علفن! اگر دوست داری میتونی از اینا بکنی. و من چند تا گل کندم و دادم به مامان. گفتم اینا برای تو و من و بابا. با خودت ببر اداره بعد از ظهر که اومدی دنبالم بیارشون که ببریم خونه.

عصری که مامان اومد دنبالم این گلا رو برام چسبونده بود به کاغذ. 

 

         

 

حالا هر روز صبح که میریم کودکستان، من چند تا گل میکنم و میذارم توی جیب مامان و میگم اینا برای تو ...... 

چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

بهارم و بهارم

شادی با خود می آرم

شکوفه های سفید

گلهای تازه دارم

سه ماه دارم همیشه

فروردین اولیشه

اردیبهشت و خرداد

ماههای آخریشه

پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: