برای ورود به کلاس اول، آزمون داشتیم! دوستای دیگرم هم آمده بودند. یه کمی توی حیاط پایگاه سنجش بازی کردیم و بالاخره نوبتمون شد و سنجش انجام شد. شنوایی و بینایی سنجی، معاینه دندانها و مو و پوست و در آخر یکسری سوال که خانم مرادخانی ازم پرسید! چقدر خوب که معلم پیش دبستانیم، از من امتحان گرفت. و من دیگه آماده ی رفتن به کلاس اول هستم. 😊

یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

نزدیک دو یا سه ماه پیش، احساس کردم چیزی به دندانم چسبیده. مامان مهناز رو صدا کردم و گفتم این دندون منو ببین چی شده؟ مامان نگاه کرد و بعد با خوشحالی گفت، دندون دایمیت درآمده! اونم پشت  دندون شیری! همون روز رفتیم دندانپزشکی و خانم دکتر گفتند، صبر کنید تا خود دندون لق بشه و بیافته. و از اینکه از دندونام خوب مراقبت کردم، خیلی تشویقم کردن. دیشب، دندون شیریم خیلی شل شده بود و زن دایی که داشت نگاهش میکرد، از لثه جداش کرد. خب یه کمی درد داشت ولی بالاخره برای دندون دایمی، جا باز شد تا خودش رو نشون بده. 

 

 

جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

خواهر یکی از دوستای مامان مهناز و بابا وحید، در تعطیلات عید نوروز، تصادف کرده بود و متاسفانه بیهوش شده بود. با آزاده  و محمدرضا برنامه ریزی کردیم که بریم دیدن دوستمون. جمعه به همراه آقا مهدی راه افتادیم، شب رسیدیم تنکابن و خونه ی خاله ی محمدرضا موندیم. صبح مامان رو به بیمارستان رسوندیم و رفتیم دنبال دانا و مهربان و رفتیم کنار دریا. کلی بازی کردیم و نهار خوردیم و بعد محمدرضا ما رو برد شیرینی پزی و هر کدوم چند تا شیرینی قالب زدیم و پختیم. بعد از ظهر خداحافظی کردیم که به تهران برگردیم ولی تصمیم گرفتیم یه شب هم بریم ویلای آقا مهدی. با مامان مهناز تا کنار دریا رفتیم، توی شهرک کلی توپ بازی کردیم و شام هم جوجه ای که آزاده و محمدرضا در بالکن کباب کرده بودن، خوردیم. سفر فوری و خوبی بود. 

جمعه ٢٠ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

این حلزونها و کرمی که روی روزنامه باطله میبینین، من و مامان مهناز از توی باغچه خونمون در آوردیم. باغچه رو که زیر و رو میکردیم و برگها رو از خاک جدا میکردیم، این همه حلزون پیدا کردیم. مامان مهناز یه آبی گرفت روی حلزون ها،  چون خیلی خاکی بودن. 

 

 

و بعد از چند دقیقه که داشتم نگاهشون میکردم:

 

 

دیدم چند تاشون زنده هستن!!!!!!! شاخکهاشونو ببینین. راه افتادن!

اینم از باغبانی امروز...........

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

مدرسه ما روز پانزدهم مهر شروع شد. روز چهارشنبه ای که به همراه وحید و مامان مهناز رفتیم ......

 

و من چند تا از دوستان کودکستان رو توی حیاط مدرسه دیدم و با هم شروع به بازی کردیم. صف بستیم.......

 

 

و به دنبال هم رفتیم محل برگزاری جشن. مامان و باباها توی حیاط موندن. برای ما موسیقی زدن و جایزه و خوراکی دادن و کلی خوش گذشت. از روز شنبه 18 مهر، من با سرویس آقای مختاری راهی مدرسه میشوم. 

مامان مهناز امروز دو تا مطلب نوشته که براتون مینویسم:

 مطلب اول:

چقدر از وجود بارمان و اینکه خاله شده بودی خوشحال بودی، هرچند بیماری امانت رو بریده بود و ذوق کردنهات موقتی. قول داده بودی حالت خوب بشه و اولین روز مدرسه، با بارمان همراه باشی..... بارمان اولین روز مدرسه رو تجربه کرد و یقین دارم تو هم _ خاله مهشید_  همراه ما بودی......

 مطلب دوم:

غصه های بزرگ بچه ها....

زنگ تفریح کلاس اولی ها، بچه ها بادبادک آورده بودن توی حیاط. غیر از پنج - شش بادبادک، که به دست خود بچه ها یا پدر و مادرشون ساخته شده بودن، بقیه بادبادکها، آماده خریداری، و رنگ و لعاب جذابی داشتن.

پسر کوچکی کنار من نشسته بود و با ناراحتی به بادبادک کوچکش که خیلی ساده هم بود، نگاه میکرد. ازش پرسیدم: چی شده؟ گفت دنباله های بادبادکم کنده شده. بهش گفتم: خیلی بادبادکت قشنگه. همین جوری هم میتونی بفرستیش هوا. بغض پسر کوچولو ترکید و بغض من.....

 

 

چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

تولد وحید رو تبریک میگم که درست وسط آخرین ماه تابستون به دنیا اومده. یه روزایی از سر کار دیر میاد و من نمیبینمش، یه روزایی زود میاد و با مرتضی و کاظم میریم استخر، یه روزایی با هم فوتبال بازی میکنیم و یا فوتبال میبینیم.......

 

تولدت مبارک وحیدهورا

یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

لبخند

پسر عمه تک گل، اسمش بردیا است. چند روزه که به دنیا اومده. کوچولو و بامزه اس. همه خوشحالیم و من هم خوشحالتر از همه هستم که پسر دایی شدم. قلب

لبخند

پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

تابستان گرم امسال، کلاس فوتبال و شنا میرم. 

 

لبخند

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: