مامانی شایان*، که گیگه خیلی مریض شده بود از پیش خاله فاطی رفت. رفت روی کوههای بلند، جایی که خاله مهشید زندگی میکنه. ما گیگه نمیتونیم ببینیمش. وقتی میرفتم خونه مامانی شایان، خیلی قربون صدقه من میرفت. یعنی همه نتیجه هاشو دوست داشت و بهشون مهربونی میکرد. همیشه تسبیحش رو میداد به من تا بازی کنم.... 

ناراحت

مامانی شایان، مادربزرگ وحیده که همیشه من بهش میگفتم مامانی شایان.

شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

چند روزه یه دوست جدید به خونه ی ما اومده! هاپویی به اسم فیدل! هر روز صبح زود بیدار میشیم و یه کمی بازی میکنیم و همه میریم از خونه بیرون. فیدل منتظر میمونه تا ما برگردیم. از کودکستان هم که میام کلی از سر و کولم بالا میره و با هم بازی میکنیم.

 

یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

فیلم شهر موشها رو با وحید و مامان، توی سینمای پردیس دیدیم. فیلم قشنگی بود. موش کوچولوها تونستن با کمک همدیگه و فکر کردن، گربه های بدجنس رو شکست بدن. وقتی مامان و بابا کوچولوتر بودن قسمت اول این فیلم رو دیدن.

سینما هم جای جالبی بود. یه جایی که یه تلویزیون خیلی بزرگ داشت با صندلی های زیاد که چراغ رو خاموش میکنن و فیلم می بینیم لبخند 

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

یک سفر بسیار هیجان انگیز داشتیم. سرسره های آبی کوچک و بزرگ، دریا، خوراکی های خوشمزه، بستنی شکلاتی، قدم زدن با مامان و وحید، رقص گروهی با بچه ها از هر ملیتی، و خلاصه اینکه کلی خوش گذشت.... و خاطرات زیادی برام بجا مونده.... لبخند

دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

هنوز در سفریم که این عکسها رو میگذارم. جزئیاتش رو وقتی رسیدم خونه براتون تعریف میکنم.

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

تا الان که تیر ماه شلوغی داشتم. آموزش شنا با خاله آزاده، یه سفر کوتاه به ساری، قایق سواری و اسب سواری و ... این هم یه نقاشی با رنگ انگشتی بعد از یک بیماری فصل گرمایی!!! سبز 

شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

سه شنبه به همراه خاله لیلا و مهربان و دانا رفتیم به جشنواره بازیهای فکری که پیش دبستان "زندگی" در سرای محلهء جماران اجرا میکرد. خاله آزاده مدیر جشنواره بود. موسیقی و نمایش و کلی بازی مثل لگو، کاردستی، نقاشی، ساخت شکلهای محتلف با بادکنک، بازیهای فکری - حرکتی، سفالگری و .... جزء برنامه هاشون بود و هر کسی که در پنج غرفه بازی میکرد جایزه میگرفت. بعد از اینکه بازی من در غرفه های لگو و نقاشی و بادکنک سازی و حرکتی و خلاقیت تمام شد، مامان برام ساندویچ کوکوسبزی و آبمیوه خرید. هانیه و پرستو و خاله زهرا و مهتاب رو هم دیدم.

وقتی آزاده بروشور تبلیغ مدرسه رو به مامان داد، هر دوتامون خندیدیم. میدونین چرا؟؟ 

 

 عکس یک سالگی من روی بروشور بود نیشخند

 

 

مدرسه زندگی جایی است که زندگی، حی و زنده بودن در آن جریان دارد و دانش آموزان در این مدرسه برای زندگی آماده می شوند. مدرسهء زندگی یک محیط زنده است که در آن زندگی جاری است و دانش آموزان در حالی که زندگی می کنند، زندگی بهتر، موءثرتر و کارآمدتر و از همه بالاتر زندگی منتهی به هدف را در اثر فعالیت زندگی گونه در مذرسه می آموزند.


 

بعد از بازیهای فکری، با دانا حسابی توی چمنها دویدیم و بازی کردیم چشمک و جایزه گرفتیم هورا

 

چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

چهارشنبه 14 خرداد، جاجرود - سد لتیان 

همراهان: سارا، کاظم، آزاده، مرتضی، بابا و مامان

نهار: کتلت و مخلفات

بعد از نهار: کوهنوردی

عکس: سارا

حیوانات مشاهده شده: پروانه، کلاغ، ملخ، مارمولک بزرگ، کفشدوزک، سگ

 

پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: