هانیه  روز دوم فروردین یه پسر بدنیا آورد که اسمش بهان هست. خیلی نازه و صورتش سرخه. خیلی ساکته و آروم میخوابه.

من این چند باری که دیدمش براش شیر درست کردم و با کمک مامانی شیشه اش رو گرفتم توی دستم و بهش شیر دادم. یه بار هم برای عوض کردن پوشک به مامانی کمک کردم. بزرگ که بشه باهاش بازی میکنم و بهش حرفای خوب یاد میدم.

خودم هم الان کلاس شنا و نقاشی میرم تا مهر ماه که برم پیش دبستانی.

دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

لبخند

سال نو مبارک

لبخند

شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

اینکه عنوان مطلبم رو گذاشتم اسفند خوب، چند دلیل دارم:

7 اسفند تولد مامان مهناز هورا

7 اسفند تولد خودم هورا

و 10 اسفند بازنشسته شدن مامان مهناز هورا

که بعد از بیست سال کار کردن بالاخره خونه نشین شد تا بیشتر وقتش رو پیش من باشه. من از هر سه اتفاق خیلی خوشحالم. فقط یه روزایی میرم کودکستان، (آنهم فقط تا ظهر) چشمک یه روزایی هم کلاس نقاشی لبخند و کلاس گام به گام تا اندیشه!! متفکر

همه خوشحالیم................

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

باز شب یلدا اومد، باز شب یلدا اومد

بلندترین شب سال، بلندترین شب سال

 منتظرش می شینیم، از سال پیش تا امسال

همون شبی که میگن بلند تر از هر شبه

شبای بعد یلدا کوتاه و کوتاهتره

همه ما جمع میشیم خونه مادر بزرگ

مشینیم زیر کرسی، هم کوچیک و هم بزرگ

آخ که شبای یلدا چه شور و حالی داره

هرکسی زود نخوابه یک شب عالی داره


شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

دویدم و دویدم

به مزرعه رسیدم

تو باغ و دشت و صحرا کشاورزا رو دیدم

دیدم چقدر کار می کنن

زمین رو آباد می کنن

درختا رو سم می زنن

به موقع، آب و کود می دن

وقتی که میوه ها رسید

مزرعه دار اونا رو چید

میون بازار می بره

هرکسی که خواست، می خره

میوه ها رو ما می خوریم

شکر خدا رو می کنیم

چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

مامانی شایان*، که گیگه خیلی مریض شده بود از پیش خاله فاطی رفت. رفت روی کوههای بلند، جایی که خاله مهشید زندگی میکنه. ما گیگه نمیتونیم ببینیمش. وقتی میرفتم خونه مامانی شایان، خیلی قربون صدقه من میرفت. یعنی همه نتیجه هاشو دوست داشت و بهشون مهربونی میکرد. همیشه تسبیحش رو میداد به من تا بازی کنم.... 

ناراحت

مامانی شایان، مادربزرگ وحیده که همیشه من بهش میگفتم مامانی شایان.

شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

چند روزه یه دوست جدید به خونه ی ما اومده! هاپویی به اسم فیدل! هر روز صبح زود بیدار میشیم و یه کمی بازی میکنیم و همه میریم از خونه بیرون. فیدل منتظر میمونه تا ما برگردیم. از کودکستان هم که میام کلی از سر و کولم بالا میره و با هم بازی میکنیم.

 

یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

فیلم شهر موشها رو با وحید و مامان، توی سینمای پردیس دیدیم. فیلم قشنگی بود. موش کوچولوها تونستن با کمک همدیگه و فکر کردن، گربه های بدجنس رو شکست بدن. وقتی مامان و بابا کوچولوتر بودن قسمت اول این فیلم رو دیدن.

سینما هم جای جالبی بود. یه جایی که یه تلویزیون خیلی بزرگ داشت با صندلی های زیاد که چراغ رو خاموش میکنن و فیلم می بینیم لبخند 

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: