خانم رستمی، آموزگار کلاس اول من، برای روز معلم متنی نوشته اند به همراه یک عکس بسیار با معنی که با اجازه ی ایشون، برای وبلاگم می نویسم.

 

وارد کلاس که می شوم، پچ پچ کردن هایشان نیمه تمام می ماند. دوازدهم اردیبهشت است و حتما نقشه ای دارند برای روز معلم.

به چهره یکایکشان می نگرم... سعی میکنم بسپارمشان به خاطرم تا همیشه... زیر لب زمزمه می کنم: فرزندانم کاش دو سال بعد و چندین سال بعد آنگاه که گرد پیری بر چهره ام نشست، وقتی در خیابانی به من برخوردی، عمدا نگاهت را از من نگیری و به لبخندی مهمانم کنی.

شاید چشمان کم سویم، به خوبی تو را نشناسد و یا ذهن پر از اسامی، نامت را بازیابی نکند ولی مطمئن باش بوی آشنایت را حس می کنم و اوج می گیرم. اگر آمد آن روز، قدم جلو بگذار و حتی نگو استاد، فرهیخته و یا ... بگو همراه خاطره هایم، تو را به یاد می آورم، تا من دلخوش باشم به این که قدرشناسی را به تو آموخته ام.

 

 

معلم بسیار مهربانم، دوستت دارم و قدر زحمتهای شما رو میدونم. 

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

عید شما مبارک لبخند

 

با مادرجان و وحید، پارک بودیم. خیلی جالب بود. توی یک مسابقه ای هم شرکت کردم و نفر اول شدم. جایزه ام یه آقا قوقولی بود که دستمه!

 

  

دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

کارنامه ی ترم اول.

قرآن: خیلی خوب

فارسی: خیلی خوب

ریاضی: خیلی خوب

علوم: خیلی خوب

هنر: خیلی خوب

تربیت بدنی: خیلی خوب

شایستگی های عمومی: ؟؟؟؟؟؟ چرا من باید شایستگی های عمومی رو خوب بگیرم؟ برای یه کم شیطنت کردن که نباید نمره ی دانش آموز رو کم کنن! بچه باید ورجه وورجه کنه خب!!!! من اعتراض دارم!!! ناراحت

 

دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

یک اتفاق خیلی بد افتاد. یک ساختمان قدیمی، که اسمش پلاسکو بود، امروز آتیش گرفت و کاملا از بین رفت. مادر، مرتب اخبار تلویزیون رو نگاه میکرد و خیلی ناراحت بود.

بعد از اینکه اخبار شبکه ی 6 رو پخش کرد، مادرم شروع کرد به گریه کردن.

ازش پرسیدم: برای کی گریه میکنی؟

جواب داد: برای این 20 نفر آتش نشان که مردن!

گفتم: گریه نکن، به جاش 20 تا بچه به دنیا میان!

پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

برای هر نشانه ی جدیدی که یاد میگیریم، هر کدام از ما، هدیه ای برای درس اون روز میبریم. نوبت من برای نشانه ی "ش" بود که به مادر کمک کردم و "شیر"، "شکلات" و یک کتاب به نام "شانه یواشکی خندید" داخل پاکت گذاشتیم و به مدرسه بردم.

 

 

چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

نشانه ی "ای" را یاد گرفتم. "ای" مثل "ایران". "ای" مثل "ایمان". "ای" مثل "مامانی".

قلب

 

دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

دبستان استاد محمد شهریار. سال تآسیس 1381

 

 

پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: