باز شب یلدا اومد، باز شب یلدا اومد

بلندترین شب سال، بلندترین شب سال

 منتظرش می شینیم، از سال پیش تا امسال

همون شبی که میگن بلند تر از هر شبه

شبای بعد یلدا کوتاه و کوتاهتره

همه ما جمع میشیم خونه مادر بزرگ

مشینیم زیر کرسی، هم کوچیک و هم بزرگ

آخ که شبای یلدا چه شور و حالی داره

هرکسی زود نخوابه یک شب عالی داره


شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

دویدم و دویدم

به مزرعه رسیدم

تو باغ و دشت و صحرا کشاورزا رو دیدم

دیدم چقدر کار می کنن

زمین رو آباد می کنن

درختا رو سم می زنن

به موقع، آب و کود می دن

وقتی که میوه ها رسید

مزرعه دار اونا رو چید

میون بازار می بره

هرکسی که خواست، می خره

میوه ها رو ما می خوریم

شکر خدا رو می کنیم

چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

مامانی شایان*، که گیگه خیلی مریض شده بود از پیش خاله فاطی رفت. رفت روی کوههای بلند، جایی که خاله مهشید زندگی میکنه. ما گیگه نمیتونیم ببینیمش. وقتی میرفتم خونه مامانی شایان، خیلی قربون صدقه من میرفت. یعنی همه نتیجه هاشو دوست داشت و بهشون مهربونی میکرد. همیشه تسبیحش رو میداد به من تا بازی کنم.... 

ناراحت

مامانی شایان، مادربزرگ وحیده که همیشه من بهش میگفتم مامانی شایان.

شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

چند روزه یه دوست جدید به خونه ی ما اومده! هاپویی به اسم فیدل! هر روز صبح زود بیدار میشیم و یه کمی بازی میکنیم و همه میریم از خونه بیرون. فیدل منتظر میمونه تا ما برگردیم. از کودکستان هم که میام کلی از سر و کولم بالا میره و با هم بازی میکنیم.

 

یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

فیلم شهر موشها رو با وحید و مامان، توی سینمای پردیس دیدیم. فیلم قشنگی بود. موش کوچولوها تونستن با کمک همدیگه و فکر کردن، گربه های بدجنس رو شکست بدن. وقتی مامان و بابا کوچولوتر بودن قسمت اول این فیلم رو دیدن.

سینما هم جای جالبی بود. یه جایی که یه تلویزیون خیلی بزرگ داشت با صندلی های زیاد که چراغ رو خاموش میکنن و فیلم می بینیم لبخند 

پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

یک سفر بسیار هیجان انگیز داشتیم. سرسره های آبی کوچک و بزرگ، دریا، خوراکی های خوشمزه، بستنی شکلاتی، قدم زدن با مامان و وحید، رقص گروهی با بچه ها از هر ملیتی، و خلاصه اینکه کلی خوش گذشت.... و خاطرات زیادی برام بجا مونده.... لبخند

دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

هنوز در سفریم که این عکسها رو میگذارم. جزئیاتش رو وقتی رسیدم خونه براتون تعریف میکنم.

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

تا الان که تیر ماه شلوغی داشتم. آموزش شنا با خاله آزاده، یه سفر کوتاه به ساری، قایق سواری و اسب سواری و ... این هم یه نقاشی با رنگ انگشتی بعد از یک بیماری فصل گرمایی!!! سبز 

شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: