این حلزونها و کرمی که روی روزنامه باطله میبینین، من و مامان مهناز از توی باغچه خونمون در آوردیم. باغچه رو که زیر و رو میکردیم و برگها رو از خاک جدا میکردیم، این همه حلزون پیدا کردیم. مامان مهناز یه آبی گرفت روی حلزون ها،  چون خیلی خاکی بودن. 

 

 

و بعد از چند دقیقه که داشتم نگاهشون میکردم:

 

 

دیدم چند تاشون زنده هستن!!!!!!! شاخکهاشونو ببینین. راه افتادن!

اینم از باغبانی امروز...........

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

مدرسه ما روز پانزدهم مهر شروع شد. روز چهارشنبه ای که به همراه وحید و مامان مهناز رفتیم ......

 

و من چند تا از دوستان کودکستان رو توی حیاط مدرسه دیدم و با هم شروع به بازی کردیم. صف بستیم.......

 

 

و به دنبال هم رفتیم محل برگزاری جشن. مامان و باباها توی حیاط موندن. برای ما موسیقی زدن و جایزه و خوراکی دادن و کلی خوش گذشت. از روز شنبه 18 مهر، من با سرویس آقای مختاری راهی مدرسه میشوم. 

مامان مهناز امروز دو تا مطلب نوشته که براتون مینویسم:

 مطلب اول:

چقدر از وجود بارمان و اینکه خاله شده بودی خوشحال بودی، هرچند بیماری امانت رو بریده بود و ذوق کردنهات موقتی. قول داده بودی حالت خوب بشه و اولین روز مدرسه، با بارمان همراه باشی..... بارمان اولین روز مدرسه رو تجربه کرد و یقین دارم تو هم _ خاله مهشید_  همراه ما بودی......

 مطلب دوم:

غصه های بزرگ بچه ها....

زنگ تفریح کلاس اولی ها، بچه ها بادبادک آورده بودن توی حیاط. غیر از پنج - شش بادبادک، که به دست خود بچه ها یا پدر و مادرشون ساخته شده بودن، بقیه بادبادکها، آماده خریداری، و رنگ و لعاب جذابی داشتن.

پسر کوچکی کنار من نشسته بود و با ناراحتی به بادبادک کوچکش که خیلی ساده هم بود، نگاه میکرد. ازش پرسیدم: چی شده؟ گفت دنباله های بادبادکم کنده شده. بهش گفتم: خیلی بادبادکت قشنگه. همین جوری هم میتونی بفرستیش هوا. بغض پسر کوچولو ترکید و بغض من.....

 

 

چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

تولد وحید رو تبریک میگم که درست وسط آخرین ماه تابستون به دنیا اومده. یه روزایی از سر کار دیر میاد و من نمیبینمش، یه روزایی زود میاد و با مرتضی و کاظم میریم استخر، یه روزایی با هم فوتبال بازی میکنیم و یا فوتبال میبینیم.......

 

تولدت مبارک وحیدهورا

یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

لبخند

پسر عمه تک گل، اسمش بردیا است. چند روزه که به دنیا اومده. کوچولو و بامزه اس. همه خوشحالیم و من هم خوشحالتر از همه هستم که پسر دایی شدم. قلب

لبخند

پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

تابستان گرم امسال، کلاس فوتبال و شنا میرم. 

 

لبخند

یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

این سیب رو یادتونه؟ آبان 90 کنار این سیب برج میلاد یه عکس دارم.

الان دیگه: من و سیب گنده فقط. 

 

پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

هانیه  روز دوم فروردین یه پسر بدنیا آورد که اسمش بهان هست. خیلی نازه و صورتش سرخه. خیلی ساکته و آروم میخوابه.

من این چند باری که دیدمش براش شیر درست کردم و با کمک مامانی شیشه اش رو گرفتم توی دستم و بهش شیر دادم. یه بار هم برای عوض کردن پوشک به مامانی کمک کردم. بزرگ که بشه باهاش بازی میکنم و بهش حرفای خوب یاد میدم.

خودم هم الان کلاس شنا و نقاشی میرم تا مهر ماه که برم پیش دبستانی.

دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: