امروز که بابا وحید منو برد پشت پنجره، من اول این شکلی شدم: تعجب بعدش این شکلی: لبخند و بعدترش این شکلی:هورا شدم. نمیدونستم چرا روی زمین باغ پشت خونمون اون شکلی شده!!! زبان  که بابا وحید گفت برف اومده از آسمون. یه عاااااااااااالمه برف نشسته بود و یه عاااااااااااالمه هم توی آسمون داشت راه میرفت. متفکر 

(حالا اینم یواشکی بگم که وقتی مامان مهناز داشت می رفت اداره، منو یه ذره برد توی حیاط و من برفا رو دیدم. از نزدیک نزدیک از خود راضی)

خدا جونم بغل برای نعمتایی که به ما دادی سپاسگزارم. بغل

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

دانا جونم سلام لبخند. انقدر دلم میخواست تو هم با ما میومدی. انقدر هوا خوب بودااااا که من هممممممممممشششش دَ دَ  بودم.  سوار هواپیما شدم سوال دریای جنوب رو دیدم نگران (خیلی از شن و ماسه ها خوشم نیومد آخه ناراحت) یه عالمه پرنده که با هم از این ور می پریدن اون ور و از اون ور می پریدن این ور و انقدر جیک جیک می کردن که صداشون همه جا رو گرفته بود. چشمک درختای نخل توی خیابون، گل کاغذی، آدمای رنگ و وارنگ .... همه چی خوب بود جای تو و مهربان جونم و خاله لیلا و عمو سیروس خالی بود.  من و تو زودتر بزرگ شیم، با هم مسافرت بریم. چشمک

89/10/14 تا 89/10/17

جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

من تا حالا مامانی مهین رو ندیدم. ناراحت میدونم اگه پیش ما بود خیلی بیشتر از الان دوستش داشتم. بغل میدونم مثل خاله فاطیٍ بابا وحید، مهربون بود. بغل 

براش دعا میکنم که خوشحال باشه و منو که از پیش خدا می بینه، بخنده.  

جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

انقدر کادو گرفتم که از خود راضی! از اون هفته ه ه ه ه  تاااااااااا هنوز که شب یلدا  دیگه تموم شدههورا عمه تک گل که یه پلیور قشنگ داده، سمیرا جون و عمو علیرضا و عسل یه سگ دوچرخه سوار که راه میره و آواز میخونه، یه کاپشن و شلوار قشنگ. بهدش خاله فاطی که یه پلیور و شلوار خریده و مامانی بزرگه هم یه شلوار ....... اون شب انقدر بازی کردم و شیطونی کردم و آواز خوندم که .... همممه هم خوشحال بودن.  

خمیازه

جشن و شادی و شب یلدا خیلی خوش گذشت.

خمیازه

 

شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: