جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

از روز سه شنبه، من و مامان مهناز تنها بودیم! بابا وحیدم رو این ۴ روزه ندیدم! ناراحت میدونین که بابا وحید موسسه توریستی داره و مجبوره همیشه سفر بره. این هفته رفته رشت، بعد مشهد و امروز هم که جمعه است، تور گلابگیری داشتن و خودش هم رفته. آخه انقدر خوش سفره که همه دلشون میخواد بابا وحید توی برنامه ها باشه. اینه که ما، این چند روزه تهنا بودیم! البته نه که تهنای تهنا!!!  اما بابا وحید نبود که برام شعر و کتاب داستان بخونه. همممممهء شعرا رو مامان مهناز برام خوند.

 

این خط رو برای خاله سارا می نویسم: خاله سارا جون: من منتظر هم بازی هستمااا! ماچ

 

خب دیگه وقت لالاییه! خمیازه

گنجشک لالا

سنجاب لالا

آمد دوباره مهتاب لالا

لالا لالایی، لالا لالایی

گل زود خوابید، مثل همیشه

قورباغه ساکت! خوابیده بیشه

جنگل لالا

برکه لالا

شب بر همه خوش، تا صبح فردا 

خواب

جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

روز پنج شنبه ٩ اردیبهشت ، من برای اولین بار توی خیابونهای تهران قدم زدم! از خود راضی البته من که هنوز راه نمی تونم برم بابا!!! نیشخند خب آره دیگه! با کمک مامان مهناز قلب

برای اولین بار مغازه ها رو دیدم. لبخند همممممه رو مامانی برام گفت: بارمان؟ اینجا رو ببین! اینجا دوچرخه فروشیه!!! نیشخند آخی بارمان؟ اینجا ساعت فروشیه!! اوووو بارمان؟ اینجا اسباب بازی فروشیه! لبخند ..... و من برای اولین بار دیدم از مغازه چه جوری خرید میکنن. برای ایلیا پسر خاله لیلا یه شانسی خریدیم. و وقتی اومدیم از مغازه بیرون مامانی برام گفت آدما کار میکنن، برای کاری که انجام میدن بعنوان دستمزد پول میگیرن، و وقتی وسیله ای لازم داشته باشن، پول میدن و اونو میخرن!! اوه خلاصه این قدم زدن به خونه خاله لیلا ختم شد.

این رو هم بگم که روز جمعه، همون جور که مامانی قول داده بود، با هم رفتیم توی حیاط و کوچه قدم زدیم. گلها رو دیدم، زنبورا رو دیدم، برگها رو دیدم، صدای گنجشکا و کلاغا رو از نزدیک شنیدم،  آفتاب گرفتم، آسمون رو دیدم، بغل خب بابا!! اینا رو قبلا هم دیده بودم بعضی هاشو! مژه ولی همیشه در راه دکتر و بیمارستان. نگران خلاصه جای همگی خالی. جای بابا وحیدم هم خالی که گفته اگه بتونه  هفته دیگه سفر نمیره و پیش من میمونه. بغل

خواب

 

شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

این عکسها، شکار لحظه ها نبوده ها!!!!!  من کلا اینجوری هستم!!!! با علاقه ی فراوان به صحبت کردن با در و دیوار و  لوستر و مبل. لبخند به هر حال با این ژست ها، به من بگین من قراره چه کاره بشم؟ لبخند در ضمن از همه کسانی که وبلاگم رو میخونن و نظر میدن و همه کسانی که میخونن و نظر نمیدن و از همه کسانی که نمی خونن و .... از خود راضی تشکر میکنم.

  .

.

.

..

.

چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

روز پنج شنبه صبح زود از خونه زدیم بیرون. خوشحال و خندان که به به چه هوایی و چه آسمونی و چه خیابونهای خلوتی و .... از خود راضی مامان مهناز بود و خاله آزاده. منم که برای خودم، توی کریر لم دادم تا خوابم برد. خلاصه که یکی دو ساعتی برای خودم کیف می کردم. جایی که رفتیم چند تا نی نی دیگه هم بودن. تا اینکه یه خانمی اسم 3 تا نی نی رو خوند و بعدش گفت بارمان گلستان. استرسمامان مهناز من رو داد دست یک خانمی که لباسش سر تا پا سفید بود. به مامانی گفتن نیاد توی اتاق. نگران حالا نمیتونین تصور کنین تا زمانی که مراحل ختنه کردن من که تمام شد چی کشیدم. ناراحت هر چند که میدونم مامان مهناز و خاله آزاده هم حال خوبی نداشتن. چون وقتی آمدم بیرون، خودم فهمیدم. ناراحت و نگاهی به مامانی کرذم که فکر کنم حالش رو بدتر کرد.  خجالت ناراحت

 این هم یکی از مراحل زندگی من بود که انگار به خیر و خوشی گذشت. الان هم خوبم. دیشب یه عالمه روی تخت خاله مهنوش خوابیدم. هورا

راستی مامان مهناز قول داده هزار تا منو ببره بیرون بگردونه، و با خوبی و خوشی با هم برگردیم خونه. از خود راضی 

 

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: