امروز ٣٠ خرداد، یهنی ٢٠ ژوئن، روز جهانی باباهاس! قلب 

منم روز باباها رو به بابا وحید تبریک میگم. بغل براش یه کادو هم خریدم که اگه زودتر بیاد خونه، کادوشو میدم و میخوابم دیگه خمیازه لبخند.

بابایی وحید دوست دارم. قلب ماچ

یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

خیلی دوست دارم منو از این اتاق به اون اتاق ببرن و من هی این ورو نگاه کنم و اون ورو نگاه کنم و ... نمی دونستم که خسته میشن خب!!!! بعدشم خیلی سحرخیزم  و درست ساعت 6 صبح از خواب بیدار میشم و دلم میخواد از همون موقع گشت خونگیم رو شروع کنم . یعنی یک کمی منتظر میمونم تا مامانی یا بابایی بیدار بشن. اما اگه خودشون بیدار نشن، آنقدر سر و صدا میکنم و آواز میخونم که .... از خود راضی دیروز مامان مهناز هر کاری میکرد که سرم رو گرم کنه و  بغلم نکنه و منو  راه نبره فایده نداشت. تا اینکه منو نشوند توی کالسکه و توی خونه راه برد!!!! زبان خیلی کیف داشت. یه دققه تو این اتاق، یه دققه تو اون اتاق، یک کمی جلوی تلویزیون، یک کمی جلوی پنجره، یک خرده توی آشپزخونه!!! بعدش هم که نشستن سر صبحانه و من کنارشون بودم. حالا خوبه شیر خورده بودم و سیر بودم! خوشمزه 

و اما بعدش!!! از خود راضی

رفتیم خونهء خاله آزاده. خونهء آزاده استخر داره اما من استخر قد خودم رو برده بودم چون مامانی میگه پوست من کوچولوهه و نمیشه آبی که کلر داره استفاده کنم. سوال استخر منو گذاشتن وسط حیاط  زیر آفتاب، آب ریختن توش که تا بعدازظهر گرم بشه. اما بالاخره مجبور شدن 8-7 دفه با کتری آب بیارن و بریزن توی استخر که زودتر گرم بشه.!!!! نیشخند و این طوری شد که من برای اولین بار، آب تنی در فضای باز، رو تجربه کردم. جای همتون خالی.

و اینکه تا شب، کلی با کالسکه این ور و اون گشتم و البته چشمتون روز بد نبینه!!!! سوال با اینکه کلی تدابیر امنیتی بر علیه پشه ها بکار برده بودن، اما این پشه های ور پریده منو حسابی خوردن!!! دیبونه ها!!! عصبانیخجالت (مامان مهناز گفته اینا بدن! این حرفا یعنی!)

خمیازه

 

شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

من برای اولین بار دریا رو دیدم. توی ساحل زیر آسمون آبی، توی جنگل زیر درختای بلند، خوابیدم. ٣-۴ تا اسب قشنگ دیدم.

ما روز پنج شنبه ١٣ خرداد، صبح زود راه افتادیم. به همراه عمو امیر خلیلی، و عمو سیروس و خاله لیلا و مهربان. مامان مهناز و بابایی وحید هم بودن دیگه!!! از اولین تونل که رد شدیم من خواب بودم. اما به دومین تونل که رسیدیم، بیدار بودم که مامان مهناز گفت واااااااااااای بارمان، تونل رو ببین. من اول فکر کردم شب شده!!! اما مامانی توضیح داد که تونل چیه و چرا یه دفه شب شد و دوباره روز شد!!! زبان این یکی دو تا تونل نزدیک سد کرج بود. جایی که یه عالمه آب جمع میشه که ما استفاده کنیم برای شستن خودمون و شیر درست کردن! بعد هم جاده چالوس که با اینکه کلی دیدنی داره و تعریفی، من یک عالمه اش رو خواب بودم! خمیازه خب ماشینه و جاده دیگه!!! خیلی جا ها هم بیدار بودم بابا! و هر بار هم که ماشین نگه می داشت منم حسابی بیدار می شدم. یه عالمه هم عکس توی راه انداختیم. چیزهای جدیدی که برای اولین بار دیدم و همه رو مامان و بابا برام تعریف کردن. هممممه رو. حتی از صدای قورباغه ها برام گفتن. بازار میوه و سبزی نوشهر، جاده ای که ماشین ها ازش رد میشدن و درختا تند و تند از کنار ما رد میشدن (که مامانی برام گفت این ما هستیم که داریم راه میریم نه درختا!!!)، موجی که میومد تا نزدیکی پای من و بر می گشت، درختی که گلای کوچولو داشت و قرار شد پاییز بیاییم انارش رو بکنیم و بخوریم، برای اولین بار وارد یک رستوران شدن. (رستوران هتل آزادی گچسر) که بلافاصله که مامانی نشست، اول من صبحانه ام رو خوردم!   خجالت و در آخر تجربه خوابیدن در یک وسیله ای بنام پشه بند! که از هر چی جونوره در امان باشی!  عجب فکرایی دارن این آدم بزرگا ها!!!! 

این هم اولین دیده های من در عمر کوچولوم!

.

این عکس رو بین راه گرفتیم. توی فکر فرو رفتما !!!! متفکر

 

 .

این هم ساحل و دریا! دیده بودین تا حالا؟؟؟ چشمک

 

سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

روز جمعه یعنی ٢ روز پیش من برای اولین بار با مامان و بابا،‌سر سفره نهار نشستم. خوشمزه البته نه برای خوردن غذا!!! ناراحت برای اینکه حوصله ام سر رفته بود و دلم میخواست این ور و اون ور رو نگاه کنم که مامان مهناز منو نشوند روی پاش و گفت: "بیا بچین مامانی و نیگاه تن! بجار منم گجامو بخولم و بهدش باهات باجی کنم!!!" شماها چیزی فهمیدین از این مطالب؟؟؟؟ متفکر ولی من فهمیدم!!!! از خود راضی جاتون خالی بود. لبخند

روز شنبه اول خرداد،  قد  ۵٩ سانتی متر، و  وزن ۵ کیلو و نیم. مژه

یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: