بابا وحید از چهارشنبه رفته مسافرت. امروز هم تعطیل بود و بعد هم صبح گفتن که دو روز دیگه تعطیله. من و مامان مهناز کلی خوشحال شدیم. مامان مهناز من رو برای اولین بار برد حموم و از حموم که اومدیم این آهنگ رو که خیلی دوست دارم موقع خواب بشنوم گذاشت و خودش هم خوند و منم خوابیدم.

شب از مهتاب سر میره، تمام ماه، تو قابه،

 شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی، جهان خوابه.

زمین دور تو می گرده، زمان دست تو افتاده،

تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده.

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی،

شب از جایی شروع می شه، که تو چشماتو می بندی.

تو را آغوش می گیرم، تنم سر ریز رویا شه،

جهان قد یه لالایی، توی آغوش من جاشه.

تو را آغوش می گیرم، هوا تاریکتر می شه،

خدا از دستای تو، به من نزدیکتر می شه.

زمین دور تو می گرده،‌ زمان دست تو افتاده،

تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده.

تمام  خونه پر می شه, از این تصویر رویایی،

تماشا کن، تماشا کن، چه بیرحمانه زیبایی.

 

شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

دیروز خاله نیلوفر اومده بود خونه ما. خاله نیلوفر یه نی نی کوچولو داره که اسمش پارمین هست. یه دختر بزرگتر هم داره: که اسمش "موژان"ه  و رفته بود استخر!  مامانی با خاله نیلوفر خیلی ساله که دوست شدن. 32 ساله که با هم دوستن!!!! تعجب حالا ولی کمتر همدیگر رو می بینن و هر دوشون خیلی کار دارن!! لبخند

 

 

سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

این روزا  که هوا گرمه ، خیلی کمتر منو از خونه بیرون می برن. فقط بضی وقتها، صبح زود میریم یه دوری توی حیاط میزنیم و بر می گردیم. خب دو سه بار هم توی حیاط خونه خاله آزاده گردش و آب تنی کردم. نیشخند ولی خب!‌ پارک و جاهای دیگه که تا حالا نرفتم، و دوست دارم ببینم، نمی شه رفت! مامانی میگه گرمای هوا انقدر زیاده که خیابونا کش میان!!!! سوال  حالا خوبه حیاط خلوت خونه مامانی که پر از گل و گلدونه رو میشه دید. مخصوصن که اتاقی که روزا مامانی منو می خوابونه درست کنار حیاط خلوته. می شینیم با مامانی تلویزیون نگاه می کنیم قلب ماچ و بازی می کنیم.

 حالاااا یه کمی که بگذره، هوا هم که بهتر بشه، دیگه هر روز می ریم می گردیم. الانم خوبه ها!‌ تو بغل مامانی و خاله مهنوش، مامان مهناز و بابا وحید، خاله مهشید و هانیه... از این اتاق به اون اتاق در گردشیم. از خود راضی پس یه خرده صب کنیم ، همممممممش می ریم بیرون و گردش...... لبخند

یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: