اولین صحنه:  جمعه - روز - داخلی-

تهیه کننده: مامانی

کارگردان: مامان مهناز

تماشاگران: خاله مهشید، خاله آزاده، هانیه جون، امیرمحمد جون، خاله مارال، خاله لیلا، عمو سیامک، دایی کاظم، دایی محمد رضا، شادی جون، شمیم جون، ایلیا جون، زری خانم، زهرا جون.

بازیگران: بارمان گلستان عینک (به تنهایی نگران)

نوع غذا: فرنی! لبخند

مقدارش: یک قاشق مربا خوری!!  ناراحت

طعمش: خوشمزه 

عکس العمل من: سبز

عکس العمل خانواده: تشویق قلب بغل

 

صحنه دوم: شنبه - باز هم روز و باز هم داخلی -

تهیه کننده و کارگردان: مامانی

تماشاگران: خاله مهنوش (فقط)

عکس العمل من: از خود راضی لبخند

عکس العمل خانواده: تشویق بغل قلب ماچ

 

 

شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

روز هفت مرداده  و من وارد ماه ششم زندگیم شدم! لبخند دیروز با مامان مهناز رفتیم دکتر. قددددم 62 سانتیمتر و وزنم هفت کیلو و صد و پنجاه گرم شده. از خود راضی مامان انقدر نگران بود که من شیطونی میکنم و کمتر شیر میخورم، نکنه بزرگ نشده باشم!نگران اما آقای دکتر گفت ماشاالله خیلی بزرگ شدم! من که از یه ماه پیش قیافهء آقای دکتر رو یادم نبود! برای همین نگاهشون کردم نگاهشون کردمناراحت نگاهشون کردم و ...!!!گریه خب نشناختم آقای دکتر مهربونم رو!!!سوال

این روزا خوبه.مژه یکی از اونا  پارک رفتنه. جایی که یه عالمه بچه میان بازی میکنن. با سرسره و تاب و الاکلنگ و ....!فرشته حالا که من فقط توی کالسکه میشینم. صبح زود که از خواب بیدار میشم و شیر میخورم و تمیز میشم، با مامان مهناز، میریم توی حیاط و کوچه و از خیابون رد می شیم، اول اکبر اقا رو می بینیم!! سلام و احوالپرسی و .... بعد هم ویژژژی میریم تا پارک!چشمک دو تا هم رفتیم توی زمین فوتبال! اوهه!!! انقدر بزرگ بود که...!عینک  جای بابایی وحید که بازم مسافرته خالی بود! من 10 تا دیگه بخوابم و بزرگ بشم با بابا وحید میریم فوتبال بازی میکنیم.

خاله آزاده جونم بغل برام کتابای خوبی خریده که همه رو یکی یکی نگاه میکنم و همممه رو یاد می گیرم. نمیدونم اسمشون چیه. یعنی شکل داره. شکلای رنگی و قشنگ. دیگه یاد گرفتم که وقتی دستم رو میگیرن، روی پاهام بلند شم. یاد گرفتم غلت بزنم. یاد گرفتم جغجغه هامو توی دستم بگیرم. شیشه شیرم رو میشناسم و توی دستم نگه میدارم. خاله مهنوش جونم بغل برام یه شیشه آب خوری خریده که خیلی دوسش دارم. خاله مهشید جونم بغل با من یه عالمه حرف میزنه. با هانیه جونم بغل کلی بازی میکنم و برای امیرمحمد بغل یه عالمه میخندم. مامانی قلببغلماچ هم که دیگه کلی برام زحمت میکشه و از صبح به من شیر میده و بازی میکنه و پوشکم رو عوض میکنه و ...

خونمون هم خوشگل تر از روزای قبل شده. منم از همهء اینا خوشحالم. برای اینکه  دایی کاظم و شادی جون برام  گل قشنگی خریدن هم خوشحالم.

مامان مهناز که برام حرف میزنه خیلی چیزا تعریف میکنه. میگه این روزا که  بچه ها و آدمای زیادی رو توی مطب دکتر یا خیابون می بینه، بهشون بیشتر از قبل توجه میکنه.متفکر روزی که رفته بودیم دکتر چشم، یه نی نی بود که اسمش هلنا بود. از وقتی ما رسیدیم به مطب، اومد جلو و سلام کرد و به من گفت نی نی، سلام. خوبی؟ کجا میخوای بلی؟ چه کشای قشنگی پوچیدی. من سه سالمه، میخوام بلم شمال، دلیا! بیا اینجا بشین. پیش من. مامان مهناز همه حرفای هلنا رو جواب میداد. وقتی هم که خواست منو شیر بده، گفت من دیگه بزرگ شدم شیشه نمیخولم. می می هم دیگه نمیخولم.لبخند بعد  گفت که بذار من بهش شیر بدم، مامان شیشهء منو داد دستش و اونم کلی ذوق کرد. بعد گفت بده من بغلش کنم. مامان هم منو گذاشت توی بغلش. منم نگاه میکردم.استرس مامان هلنا که اومد و گفت ببخشید اذیتتون میکنه. مامان با مهربونی بهش گفت: نه. بازی میکنه. اذیتی نداره برامون.آخ

یا وقتی توی کوچه میریم و آدما با من حرف میزنن، مامان مهناز باهاشون حرف میزنه و میخنده.تشویق خوشحال میشه که مردما اینقدر مهربونن و به دور و برشون توجه میکنن. مامان مهناز میگه حس خوبی داره از اینکه  منو میبره بیرون و میگردونه.

بابا وحیدم هم  فردا از ارمنستان میاد و دیگه هممممش با من بازی میکنه. بغل 

خمیازه لبخند

پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: