امروز روز مادره. یهنی روز مامان مهنازه قلب این روزو به مامان مهناز و مامانی آفشید و خاله مهشید تبریک میگم. البته بگم که چرا روز مادر ما با همه فرق داره؟ چون روز 25 آذر که خاله مهشید به دنیا اومده همون روز بوده که مامانی آفشید مامان شده دیگه! بغل برای همین ما این روزو جشن مامان میگیریم.

مامان مهناز: روزت مبارک قلبماچبغل

پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

صبح امروز پرده ها رو که مامان مهناز کنار زد، هوا ابری بود و روی کوه برف آمده بود! لبخند تا صبونه حاضر شه، پشت پنجره بودم و یه عالمه جوجوها و کلاغا رو نگاه میکردم که توی باغ پشت خونمون این ور و اون ور می پریدن هورا بعد هم کنار پنجره نشستیم و نون و پنیر و گردوی صبمون رو خوردیم و "آهنگ موتسارت" رو گوش دادیم! جای بابا وحید خالی بود. 

یه چرت کوچولوی بعد از صبونه و بعدش بازی و بازی و بازی....لبخند

دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

هوای آلودهء تهران حسابی ما رو خونه نشین کرده. ناراحت باز اون موقع که هوا گرم بود، مامان مهناز صبح زود منو میبرد بیرون و می گردوند. اما حالا صبح زود و شب دیر فرقی با هم نداره! افسوس هوا کثیفه! اون هم من که تا در خونه باز می شد میخواستم بپرم بیرون. و تازه هم یاد گرفتم دَ دَ دَ بگم. فعلا که از دَدَ خبری نیست.  هر روز می شینیم با خاله مهشید که دیگه روزای آخر مریضیشه و خونهء مامانی مونده، بازی می کنیم. دس دسی، تشویق تاب تاب عباسی، از خود راضی چشمک مژه، نانای نایفرشته، بای بای بای بای، دس دادن و  بالاخره کله زدن که اختصاصی مامان مهنازه! بغل میون اینا هم ، یه بَ بَ بَ بَ، مَ مَ مَ مَ، دَ دَ دَ دَ هم میگم. روز یه شنبه مامان مهناز منو برد دکتر، انقدر ذوق کرده بودم که آقای تاکسی هم فهمیده بود و اونم با من ذوق کرد. دعا میکنم بارون بباره و هوا خوب بشه تا منم بتونم یه  دَدََ حسابی برم. شما هم دعا کنین.

چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

 

شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: