این اولین باری بود که در جشن چهارشنبه سوری شرکت کردم. هر چند که از روی آتیش نپریدم، اما آتیش بازی رو  از نزدیک دیدم. هورا

دیروز برای اولین بار هم سوار اتوبوس شدم. چه کیفی داشت دیدن ماشینا از اون بالا.  منی که خوابم میامد و مسیر  هم طولانی بود تا خود مقصد چشم روی هم نذاشتم. مامان مهناز خوابید اما من نخوابیدم!!!! از خود راضی وقتی رسیدیم به باغی که بابا وحید قرار بود جشن چهارشنبه سوری رو  برگزار کنه،  خوشحالیم بیشتر شد!! هورا  هوا که بهاری بود، حوض و فواره و آبشار بود  و شمع و چراغایی که روشن و خاموش میشدن! لبخند جای شما خالی! لبخند

چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

به سومین سال زندگیم رسیدم.هورا

کلی کادوهای خوب گرفتم و کلی شیطنت کردم از خود راضی

میتونین فکر کنین شمع روی کیکم چی بود؟ یه شیشه شیر و یه پستونک!! چشمک خجالت 

هرچند که دیگه باید با شیشه و امه خدافظی کنم!!! ناراحت مثل وقتایی که میرم دست و صورتم رو بشورم و با تلویزیون و تابلو و ماشینا و .... خدافظی میکنم. لبخند بعد که از حمام میام بیرون با آینه و آب و حوله و .... خدافظی میکنم. لبخند

تولد مامان مهناز هم مبارک هورا

یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: