اون روزا که من به این دنیا اومدم، خاله مهشیدم تازه مریض شده بود.  بعد که خاله مهشید حالش بهتر شد و اومده بود خونهء مامانی، به من یه عالمه چیزای خوب یاد داد. دس دسی کردن رو من از خاله مهشید یاد گرفتم. چند روزه که خاله مهشید رفته پیش خدا!! هر چند که من هنوز خیلی کوچیکم برای درک این موضوع، اما می دونم که زندگی توی این چند روز یه جوری شده و غیر از همیشه است!!  

خدا کنه  خاله مهشید من رو که داره از پیش خدا می بینه خوشحال بشه! 

چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: