با وجودی که مامان مهناز نگران بود بخاطر سرما و مشکل ارتفاعات، اما بالاخره من توچال رو دیدم. از خود راضی نه اینکه فکر کنین تا اون بالا بالاها رفتما!!! نه!!! نیشخند همش یه ذره تا نزدیک کوه رفتیم و برگشتیم. تازه سوار اتوبوس هم شدیم. هوا سرد بود و خیلی آلوده! افسوس و  هر چند که لباس من خیلی گرم و نرم بود اما بهتر بود که با اتوبوس بریم بالا.

این بار گردش ما با خاله آزاده و امیرمحمد و هانیه و عمو محمد و زهرا جان و بابا وحید و مامان مهناز بود و جاتون خالی یه عالمه راه رفتم و چیزای جدید دیدم. و البته تنها چیزی که ندیدم "برف" بود!

جای شما خالی چشمک

جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

لبخند

 

آب

 

 

لبخند

چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: