شب سوم فروردین، بدون امه خوابیدم!! نیشخند امه ام سوراخ شده بود. قبل از خواب هی تشنه ام می شد و مامان مهناز برام آب میاورد. وقتی خواستم بخوابم امه ام رو در آوردم به مامان مهناز نشون دادم. مامان گفت: خراب شده پسرم!  هیچی نگفتم. یه کم این ور و اون ور رو نگاه کردم و بعد دستامو دراز کردم که امه ام رو بگیرم. مامان مهناز گفت بخواب پسرم امه ات خراب شده!! باز این ور و اون ور رو نگاه کردم و ملچ ملچ کردم و باز دستامو دراز کردم. دوباره مامان مهناز دستامو گرفت توی دستاش و گفت بخواب پسرم. دوباره این کارا تکرار شد. تا اینکه مامان مهناز امه ام رو داد دستم. منم گذاشتمش توی دهنم و فهمیدم نمیشه خوردش. سر و تهش کردم و یه کمی باهاش بازی کردم. به مامان مهناز که داشت همین جوری با غصه منو نگاه میکرد خندیدم. بعد هم امه رو دادم به مامان مهناز و دستاشو گرفتم و خوابیدم.  لبخند

شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

 

 لبخند سال نو مبارک لبخند

 

سال نو ، به همراه مامانی و خاله آزاده و هانیه جون و امیرمحمد و عمو مهدی و عمو محمد و بابا وحید و مامان مهناز در کنار خاله مهشید بودیم. من کلی دویدم و بازی کردم و برای جوجوها گندم و ارزن ریختم. خلاصه که شهر شلوغی بود !!! 

 

سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: