پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

این تعطیلات خرداد، من همش WOW بودم!!!!! تعجب زبان وارد سالن فرودگاه که شدیم، سوار اتوبوس که شدیم، هواپیماها رو که دیدم، هواپیما که پرواز کرد، به ساحل که رسیدیم و دریا رو که دیدم، باغ وحش که رفتیم، ماهی های بزرگی رو که دیدم (دلفین)، توپ خیلی بزرگی رو که مارال جون آورده بود توی استخر و خلاصه هر جا و هر چی رو که دیدم، هیجانزده می شدم!!

 روزا با نانا و مارال جون، می رفتیم استخر هتل مارینا، که من روز دوم تونستم با بازوبند و بدون کمک نانا، شنا کنم!!!!  (همون شنا سگی) 

عصر هم می رفتیم بیرون و می گشتیم. که یک روزش هم به دیدن دلفینها گذشت. شانس ما هوا خیلی خوب بود، مثل تهران که هنوز خیلی گرم نشده، کیش هم شبهای خنکی داشت. تجربیات خوبی داشتم جاتون خالی. لبخند 

پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها:

از خونه لیلی جون * که برمی گشتیم، یک ماشینی دیدیم که آتیش گرفته بود!! آزاده، کپسول مخصوص خاموش کردن آتیش رو از ماشینش بیرون آورد و داد به مردمی که اون دور و بر بودن تا ماشین رو خاموش کنن!! ماشین آتش نشانی هم هرچند که دیر، اما بالاخره آمد!!! و تونستن کمک کنن. من که تا بحال این چیزا رو ندیده بودم. همیشه توی خونه فقط بازی آتیش گرفتن و آتی تی و ... می کردم. اما عجب صحنه ای بود  که دیگه به آزاده گفتم بیا بریم خونه!!!!!!!!

 

* هر روز با آزاده، میریم خونه لیلی جون! از صبح تا ظهر! نقاشی می کشیم، با بچه ها بازی می کنیم، سرسره میریم و ...

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: