روز پنج شنبه صبح زود از خونه زدیم بیرون. خوشحال و خندان که به به چه هوایی و چه آسمونی و چه خیابونهای خلوتی و .... از خود راضی مامان مهناز بود و خاله آزاده. منم که برای خودم، توی کریر لم دادم تا خوابم برد. خلاصه که یکی دو ساعتی برای خودم کیف می کردم. جایی که رفتیم چند تا نی نی دیگه هم بودن. تا اینکه یه خانمی اسم 3 تا نی نی رو خوند و بعدش گفت بارمان گلستان. استرسمامان مهناز من رو داد دست یک خانمی که لباسش سر تا پا سفید بود. به مامانی گفتن نیاد توی اتاق. نگران حالا نمیتونین تصور کنین تا زمانی که مراحل ختنه کردن من که تمام شد چی کشیدم. ناراحت هر چند که میدونم مامان مهناز و خاله آزاده هم حال خوبی نداشتن. چون وقتی آمدم بیرون، خودم فهمیدم. ناراحت و نگاهی به مامانی کرذم که فکر کنم حالش رو بدتر کرد.  خجالت ناراحت

 این هم یکی از مراحل زندگی من بود که انگار به خیر و خوشی گذشت. الان هم خوبم. دیشب یه عالمه روی تخت خاله مهنوش خوابیدم. هورا

راستی مامان مهناز قول داده هزار تا منو ببره بیرون بگردونه، و با خوبی و خوشی با هم برگردیم خونه. از خود راضی 

 

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: