روز پنج شنبه ٩ اردیبهشت ، من برای اولین بار توی خیابونهای تهران قدم زدم! از خود راضی البته من که هنوز راه نمی تونم برم بابا!!! نیشخند خب آره دیگه! با کمک مامان مهناز قلب

برای اولین بار مغازه ها رو دیدم. لبخند همممممه رو مامانی برام گفت: بارمان؟ اینجا رو ببین! اینجا دوچرخه فروشیه!!! نیشخند آخی بارمان؟ اینجا ساعت فروشیه!! اوووو بارمان؟ اینجا اسباب بازی فروشیه! لبخند ..... و من برای اولین بار دیدم از مغازه چه جوری خرید میکنن. برای ایلیا پسر خاله لیلا یه شانسی خریدیم. و وقتی اومدیم از مغازه بیرون مامانی برام گفت آدما کار میکنن، برای کاری که انجام میدن بعنوان دستمزد پول میگیرن، و وقتی وسیله ای لازم داشته باشن، پول میدن و اونو میخرن!! اوه خلاصه این قدم زدن به خونه خاله لیلا ختم شد.

این رو هم بگم که روز جمعه، همون جور که مامانی قول داده بود، با هم رفتیم توی حیاط و کوچه قدم زدیم. گلها رو دیدم، زنبورا رو دیدم، برگها رو دیدم، صدای گنجشکا و کلاغا رو از نزدیک شنیدم،  آفتاب گرفتم، آسمون رو دیدم، بغل خب بابا!! اینا رو قبلا هم دیده بودم بعضی هاشو! مژه ولی همیشه در راه دکتر و بیمارستان. نگران خلاصه جای همگی خالی. جای بابا وحیدم هم خالی که گفته اگه بتونه  هفته دیگه سفر نمیره و پیش من میمونه. بغل

خواب

 

شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: