امروز سالگرد عروسی بابا وحید و مامان مهنازه. بغل بابایی برام تعریف کرده که اون روز خیلی مهمونای زیادی داشتن و یک عالمه به همه خوش گذشته. من فیلمش رو دیدم. راست میگه. خیلی همه دست میزدن و خوشحال بودن و می خندیدن. لبخند اون شب بارون هم می اومده از آسمون. من فقط یه بار بارون رو دیدم که خیلی کوچولو بودم. اصن یادم نمیاد. ناراحت  اون روزی که از بیمارستان منو آوردن خونه. حالا مامان مهناز میگه دوباره میخواد بارونای زیادی بیاد، با برف!!! سوال من که نمیدونم برف هنوز چیه!! 

این روز برای مامان و بابام مبارک باشه. هورا 

یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: