هوای آلودهء تهران حسابی ما رو خونه نشین کرده. ناراحت باز اون موقع که هوا گرم بود، مامان مهناز صبح زود منو میبرد بیرون و می گردوند. اما حالا صبح زود و شب دیر فرقی با هم نداره! افسوس هوا کثیفه! اون هم من که تا در خونه باز می شد میخواستم بپرم بیرون. و تازه هم یاد گرفتم دَ دَ دَ بگم. فعلا که از دَدَ خبری نیست.  هر روز می شینیم با خاله مهشید که دیگه روزای آخر مریضیشه و خونهء مامانی مونده، بازی می کنیم. دس دسی، تشویق تاب تاب عباسی، از خود راضی چشمک مژه، نانای نایفرشته، بای بای بای بای، دس دادن و  بالاخره کله زدن که اختصاصی مامان مهنازه! بغل میون اینا هم ، یه بَ بَ بَ بَ، مَ مَ مَ مَ، دَ دَ دَ دَ هم میگم. روز یه شنبه مامان مهناز منو برد دکتر، انقدر ذوق کرده بودم که آقای تاکسی هم فهمیده بود و اونم با من ذوق کرد. دعا میکنم بارون بباره و هوا خوب بشه تا منم بتونم یه  دَدََ حسابی برم. شما هم دعا کنین.

چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: