امروز که بابا وحید منو برد پشت پنجره، من اول این شکلی شدم: تعجب بعدش این شکلی: لبخند و بعدترش این شکلی:هورا شدم. نمیدونستم چرا روی زمین باغ پشت خونمون اون شکلی شده!!! زبان  که بابا وحید گفت برف اومده از آسمون. یه عاااااااااااالمه برف نشسته بود و یه عاااااااااااالمه هم توی آسمون داشت راه میرفت. متفکر 

(حالا اینم یواشکی بگم که وقتی مامان مهناز داشت می رفت اداره، منو یه ذره برد توی حیاط و من برفا رو دیدم. از نزدیک نزدیک از خود راضی)

خدا جونم بغل برای نعمتایی که به ما دادی سپاسگزارم. بغل

یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: