با "نانا" * رفته بودیم پارک. بعد از کلی سرسره بازی کردن رفتیم با هم آب خریدیم و برگشتیم. من مشغول آب خوردن بودم که دیدم یه بابابزرگ با دختر و نوه اش نشستن و دارن بستنی میخورن. بابابزرگ مهربون منو صدا کرد و گفت بیا پسرم این بستنی برای تو!!! هر چی نانا گفت که:  "آقا باور کنین پسرم بستنی نمیخوره،  اگر میخورد که من با کمال میل براش میخریدم " بابابزرگ قبول نکرد و بستنی رو به من داد.  خب منم بستنی رو گرفتم توی دستام و یه لیس کوچولو زدم و با خوشحالی اشاره کردم به نانا که اینا هم دارن بستنی میخورن.

هوا دیگه داشت تاریک میشد. اونا زودی رفتن و من و نانا هم برگشتیم خونه. در حالی که بستنی همین جوری توی دستای من آب میشد و ... 

 

* نانا: مامان مهناز

 

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: