اصلا وقت خالی نداریم!!! همش در حال جمع کردن و بردن و باز کردن و چیدنیم!!!!  من که نمیدونستم چه خبره!!! فقط میدیدم مامانی داره همهء وسایل خونشون رو میریزه توی کارتن!!! بعد جمعه دو هفته پیش که رفتم خونهء مامانی و طبق معمول رفتم در اتاق مَه، دیدم هیچی توی اتاقش نیست!!!!  هرچی هم از بالا صداش میزدم نمی آمد توی حیاط که منو ببینه!  تا اینکه شبش بابا وحید اول منو برد  پارک، بعد برد خونهء مَه لبخند. که دیگه وسایلش رو چیده بود و کاری به من نرسید جز کباب خوردن!!!! چشمک

3-4 روز بعد هم که از صبح با نانا رفته بودیم پردیس، وقتی برگشتیم دیدم کامیون در خونه است و چند تا آقا همه اثاث مامانی رو  میبرن بیرون!!!!! خونه مامانی یه عالمه بزرگتر شده بود و من این ور و اون ور می دویدم و همه جا رو دید میزدم.  خونه جدید مامانی دیگه تونستم برای باز کردن کارتن ها و جارو زدن کمک کنم. این کار تا چند روز ادامه داشت و الان دیگه تقریبا وسایل مامانی هم چیده شد.

حالا چند روزیه خونه خودمون شده پر از کارتن!!!  و نانا مشغول جمع کردنه!! متفکر نمیدونم بعدش چی میشه اما حتما  اتفاق خوبیه دیگه که خبرش رو بعدن بهتون میدم.

 

چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: