از خونه لیلی جون * که برمی گشتیم، یک ماشینی دیدیم که آتیش گرفته بود!! آزاده، کپسول مخصوص خاموش کردن آتیش رو از ماشینش بیرون آورد و داد به مردمی که اون دور و بر بودن تا ماشین رو خاموش کنن!! ماشین آتش نشانی هم هرچند که دیر، اما بالاخره آمد!!! و تونستن کمک کنن. من که تا بحال این چیزا رو ندیده بودم. همیشه توی خونه فقط بازی آتیش گرفتن و آتی تی و ... می کردم. اما عجب صحنه ای بود  که دیگه به آزاده گفتم بیا بریم خونه!!!!!!!!

 

* هر روز با آزاده، میریم خونه لیلی جون! از صبح تا ظهر! نقاشی می کشیم، با بچه ها بازی می کنیم، سرسره میریم و ...

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: