روزهای اول شهریور که کودادا تعطیل شد ناراحت با وحید رفتیم باغ وحش. عسل و شایان هم با ما اومدن.لبخند نانا هم اداره بود و نتونست بیاد. خیلی خوش گذشت.

 

گیگه اینکه خاله زهرا و دخترش، مهتاب، هر روز میان خونمون و نانا و وحید میرن سر کار. ما هم با هم نقاشی میکشیم و بازی میکنیم. اما من میخوام مهتاب رو بشنگوام شیطان 

(beshangooam)


هفتهء پیش هم رفتیم کلاردشت! جاتون خالی جنگل رفتیم. با نانا توی جنگل علفهایی که گل داده بود کندیم! نهار جوجه کبابی که وحید درست کرده بود خوردیم و کلی با دانا بازی کردیم. یک روز هم رفتیم دریا  چشمک اما بخاطر اینکه دریا طوفانی بود، من فقط کنار دریا و توی ساحل، آب بازی کردم. همینش هم کلی کیف داشت. مسافرت خوبی بود.

قراره از اول مهر کودادای جدیدی برم سوال نانا میگه دوستای جدیدی میان کودادا که من باهاشون بازی کنم. لبخند 

 

بعدن نوشت: این خط رو بعد از نظر خاله پرنیان عزیزم می نویسم: بشنگوام یعنی بشکنم!!

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: