ماه آبان داره به آخرش میرسه و خبر تازه ای ندارم. هر روز کودادا میرم و با امیرمحمد و پارسا و دوستای دیگم بازی می کنم. یه روزایی هم نانا زود میاد دنبالم و منو میبره اداره پیش خودش. منم نقاشی میکشم و به دیوار اتاق نانا می چسبونم. لبخند عاششقتم نانا قلب

وحید هم گفته منو یه روز میبره سرکار که من سرکارش رو ببینم. مژه عاششقتم وحید قلب

بقیه ی وقتا هم توی خونه با لگو و ماشین هام بازی میکنم  و نقاشی می کشم. یه وقتایی هم  روی مبل بپر بپر میکنم!! چشمک 

این روزا هوای تهران خیلی آلوده است. اما من اینجا هوای خوب و سالم نفس میکشم. از خود راضی

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: