یکی نبود یکی نبود، زیر گنبد عنکبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.

مامان داشت آب می ریخت تو لیوان که بعدش چای کیسه ای بندازه توی اون.

مامان: چای می خوری بارمان جان؟

من: این چیه؟

مامان: چایی.

من: یه دونه میدی به من؟

مامان یه چای کیسه ای داد به من و من رفتم توی هال و شروع کردم به بازی.

بعد از یک دقیقه:

من: مامان یه چایی گیگه میدی؟

مامان: یه دونه دادم بهت که مامان جان. چایی که برای بازی نیست!

من: نه! اون یکی تنهاس، میخوام ببرم پیش اون با هم دوست بشن. باششه؟؟ نیشخند

چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط بارمان گلستان نظرات ()
تگ ها: