نهم آبان1387

امروز سالگرد عروسی بابا وحید و مامان مهنازه. بغل بابایی برام تعریف کرده که اون روز خیلی مهمونای زیادی داشتن و یک عالمه به همه خوش گذشته. من فیلمش رو دیدم. راست میگه. خیلی همه دست میزدن و خوشحال بودن و می خندیدن. لبخند اون شب بارون هم می اومده از آسمون. من فقط یه بار بارون رو دیدم که خیلی کوچولو بودم. اصن یادم نمیاد. ناراحت  اون روزی که از بیمارستان منو آوردن خونه. حالا مامان مهناز میگه دوباره میخواد بارونای زیادی بیاد، با برف!!! سوال من که نمیدونم برف هنوز چیه!! 

این روز برای مامان و بابام مبارک باشه. هورا 

/ 7 نظر / 4 بازدید
مامان مهناز

پسر نازنینم: اون روز، خیلی از دوستامون توی جشن عروسی من و بابا وحید بودن. توی مطلب قبلیت، یک نفر برات کامنت گذاشته که از بابا و مامانت بپرس ملاکشون برای انتخاب دوست چیه؟ من خیلی چیزا میتونم بگم. اما اینجا جاش نیست. فقط اینو بدون کسایی که نارو بزنن، کسایی که فقط منافع خودشون رو در نظر بگیرن و از محبت دیگران سوءاستفاده کنن جایی برای دوستی ندارن.

سارای سعید اینا

گل پسر ما ه اونشب تو عروسی بودیم . خیلی هم خوشحال بودیم . خیلی هم بهمون خوش گذشت. از طرف ما هم به مامان و بابا تبریک بگو و آرزوی ما رو برای خوشبخت بودنشون تا ابد رو بهشون برسون. ایشالا عروسی شما[قلب]

مامان مهناز

یک نکته دیگه رو باید اضافه کنم که بعضی وقتا، دوستی ها به واسطهء دوستای دیگه ادامه پیدا میکنه. مثل "ن. ف" که مطمئن باشه من و بابایی وحید هیچ نقشی در .... نداشتیم.

امیر خلیلی

بارمان جان به مامان بگو کلیپ اشنائیشونو برات پخش کنه!

لعیا

به پای هم پیرشن ایشاا... [گل][لبخند]

محمد رضا گوهری

به مامان و بابا از قول من تبریگ بگو بارمان جان...... دوستت دارم عمو محمدرضا[ماچ]

ساقدوش " راننده " دوست "عمو حمید

سلام بارمان جان شب عروسی بابا و مامانت من رانندشون بودم چون بابات انقدر مامانتو دوست داره می خواست توی اون شب عزیز همش به مامانت نگاه کنه , چون مامانت یه عروش خوشگل شده بود. منم سالگرد عروسیشونو تبریک میگم .