اولین مسافرت

من برای اولین بار دریا رو دیدم. توی ساحل زیر آسمون آبی، توی جنگل زیر درختای بلند، خوابیدم. ٣-۴ تا اسب قشنگ دیدم.

ما روز پنج شنبه ١٣ خرداد، صبح زود راه افتادیم. به همراه عمو امیر خلیلی، و عمو سیروس و خاله لیلا و مهربان. مامان مهناز و بابایی وحید هم بودن دیگه!!! از اولین تونل که رد شدیم من خواب بودم. اما به دومین تونل که رسیدیم، بیدار بودم که مامان مهناز گفت واااااااااااای بارمان، تونل رو ببین. من اول فکر کردم شب شده!!! اما مامانی توضیح داد که تونل چیه و چرا یه دفه شب شد و دوباره روز شد!!! زبان این یکی دو تا تونل نزدیک سد کرج بود. جایی که یه عالمه آب جمع میشه که ما استفاده کنیم برای شستن خودمون و شیر درست کردن! بعد هم جاده چالوس که با اینکه کلی دیدنی داره و تعریفی، من یک عالمه اش رو خواب بودم! خمیازه خب ماشینه و جاده دیگه!!! خیلی جا ها هم بیدار بودم بابا! و هر بار هم که ماشین نگه می داشت منم حسابی بیدار می شدم. یه عالمه هم عکس توی راه انداختیم. چیزهای جدیدی که برای اولین بار دیدم و همه رو مامان و بابا برام تعریف کردن. هممممه رو. حتی از صدای قورباغه ها برام گفتن. بازار میوه و سبزی نوشهر، جاده ای که ماشین ها ازش رد میشدن و درختا تند و تند از کنار ما رد میشدن (که مامانی برام گفت این ما هستیم که داریم راه میریم نه درختا!!!)، موجی که میومد تا نزدیکی پای من و بر می گشت، درختی که گلای کوچولو داشت و قرار شد پاییز بیاییم انارش رو بکنیم و بخوریم، برای اولین بار وارد یک رستوران شدن. (رستوران هتل آزادی گچسر) که بلافاصله که مامانی نشست، اول من صبحانه ام رو خوردم!   خجالت و در آخر تجربه خوابیدن در یک وسیله ای بنام پشه بند! که از هر چی جونوره در امان باشی!  عجب فکرایی دارن این آدم بزرگا ها!!!! 

این هم اولین دیده های من در عمر کوچولوم!

.

این عکس رو بین راه گرفتیم. توی فکر فرو رفتما !!!! متفکر

 

 .

این هم ساحل و دریا! دیده بودین تا حالا؟؟؟ چشمک

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
لعیا

میگم تو الان چقدر با تجربه ای بارمان! [ماچ]

خاله نیلوفر

الهیییییییییییییییی این بچه مثلفرشته هاست عجیجم

لبریز

ماشاا... بزرگ شده ها... ولی خب... سفر با بچه تو این سن خیلی سخته... از دو سالگی به بعد کمی راحت تر میشه... [قلب]

مامان مهناز

مامانم: دورت بگردم که انقدر آقایی و خوش سفری [بغل] ایشالا بزرگتر که شدی سفرای خوب میریم عزیز دلم [ماچ][قلب]

مهرنوش

مهناز عزیز سلام من تازه امروز فهمیدم که تو بچه دار شدی خیلی خوش حال شدم هزار الله اکبر چه پسر خوشگلی داری . بارمان عزیز قدمت به دنیای آدم بزرگا مبارک البته ببخشید که خیلی دیر تبریک می گم و خاله جون فقط بدون که مامان مهناز خیلی دوست داشت که یه بچه خوشگل و مامانی و آقا مثل تو داشته باشه واقعا از صمیم قلب خوشحالم و خدا را شکر می کنم که خدای بزرگ تو رو به مامانت داده امیدوارم همیشه سالم و زنده زیر سایه پدر و مادر عزیزت باشی می بوسمت خاله . خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت

وحید

قربون پسر خوشگل و خوش اخلاقم برم پسر به این اقایی هیچ کس نداشته تا حالا. ایشالا همیشه همینطور اقا بمونی بابایی