مرگ خاله مهشید

اون روزا که من به این دنیا اومدم، خاله مهشیدم تازه مریض شده بود.  بعد که خاله مهشید حالش بهتر شد و اومده بود خونهء مامانی، به من یه عالمه چیزای خوب یاد داد. دس دسی کردن رو من از خاله مهشید یاد گرفتم. چند روزه که خاله مهشید رفته پیش خدا!! هر چند که من هنوز خیلی کوچیکم برای درک این موضوع، اما می دونم که زندگی توی این چند روز یه جوری شده و غیر از همیشه است!!  

خدا کنه  خاله مهشید من رو که داره از پیش خدا می بینه خوشحال بشه! 

/ 8 نظر / 7 بازدید
مامان مهناز

بارمان عزیزم، متاسفم که روزای بدی رو تجربه میکنی. و متاثرم که خاله مهشید نتونست حتی یک بار تو رو بغل کنه [ناراحت] چون عاشقانه تو رو دوست داشت و بیصبرانه منتظر بود تا حالش خوب بشه و بیشتر برات وقت بذاره. چه آرزوهایی داشت..... ! [ناراحت] حیف ....

خاطره

نه!!!!!!!!!! خدار رحمتش کنه... :( چرا؟ ... :(

مامان مهناز

مهشید جان: بـــه یـــادت داغ بـــر دل مینشـــانـم ز دیـده خـون بـه دامــن میفشــانــم چـو نـی گـر سـوزم از سـوز جـدایـی نیستــان را بــه آتــش میکشـــانـــم بــه یـــادت ای چـــراغ روشـــن مـــن ز داغ دل بســـــوزد دامــــــن مــــــن ز بس در دل گـل یـادت شکـوفـاسـت گــرفتــه بــوی گـــل پیـــراهـــن مـــن همه شب خـواب بیـنم خـواب دیـدار دلــی دارم دلــی بـــی تـــاب دیـــدار تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نـــه تــــاب دوری و نـــه تــــاب دیــــدار ســری داریــم و ســـودای غـــم تـــو پــــری داریـــم و پــــروای غــــم تــــو غمـت از هـرچـه شــادی دلگشــاتــر دلـــی داریـــم و دریــــای غــــم تــــو

مینا و نیما

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست / بی‌باده گلرنگ نمی‌باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

خاطره

چطوری دوستم؟ بهتر شدی؟ میدونم به این زودی ها این غصه برات کمرنگ نمیشه... روی ماه خودت و پسرت رو میبوسم[ماچ]

بابا وحید

pesare mehrabunam khale mahshid hamishe dare toro mibine pas say kon hamishe mesle khode khale mahshid , khub va mehrabun bashi

ازاده

بارمان عزیز به جرات میتونم بگم که خاله مهشید تو رو همقدر امیر محمد و هانیه دوست داره و امیدوارم تو هم وقتی بزرگ شدی همیشه یادش را زنده نگه داری

خاله ازاده

بارمان جونم هر بار که میام به وبلاگت سر میزنم و این متنو میبینم از غصه فقط گریه میکنم مطمئنم که اگه میتونستی حرف بزنی تو بهترین کسی بودی که میتونستی ما رو درک کنی چون هیچکس اندازه کوذکی هایت نمیتونه این اشکهای خالص و بفهمه... کاش من و خاله مهنوش و مامانی و مامان مهنازو بابا وحید بتونیم با تربیت خوب به تو دیدگاه خوبی از مرگ بدیم که اگه روزی کسی را از دست دادی همه زندگیتو از دست ندی اخرین جمله که میتونم در باره خاله مهشید بگم اینه که 1 سالی که تو رو دید عاشقانه دوستت داشت و روزهای اخر زندگیش به مامان مهناز و بابا وحید سفارش کرد که مثل همیشه پشتت باشند. به یاد خاله مهشید ....