آب تنی

خیلی دوست دارم منو از این اتاق به اون اتاق ببرن و من هی این ورو نگاه کنم و اون ورو نگاه کنم و ... نمی دونستم که خسته میشن خب!!!! بعدشم خیلی سحرخیزم  و درست ساعت 6 صبح از خواب بیدار میشم و دلم میخواد از همون موقع گشت خونگیم رو شروع کنم . یعنی یک کمی منتظر میمونم تا مامانی یا بابایی بیدار بشن. اما اگه خودشون بیدار نشن، آنقدر سر و صدا میکنم و آواز میخونم که .... از خود راضی دیروز مامان مهناز هر کاری میکرد که سرم رو گرم کنه و  بغلم نکنه و منو  راه نبره فایده نداشت. تا اینکه منو نشوند توی کالسکه و توی خونه راه برد!!!! زبان خیلی کیف داشت. یه دققه تو این اتاق، یه دققه تو اون اتاق، یک کمی جلوی تلویزیون، یک کمی جلوی پنجره، یک خرده توی آشپزخونه!!! بعدش هم که نشستن سر صبحانه و من کنارشون بودم. حالا خوبه شیر خورده بودم و سیر بودم! خوشمزه 

و اما بعدش!!! از خود راضی

رفتیم خونهء خاله آزاده. خونهء آزاده استخر داره اما من استخر قد خودم رو برده بودم چون مامانی میگه پوست من کوچولوهه و نمیشه آبی که کلر داره استفاده کنم. سوال استخر منو گذاشتن وسط حیاط  زیر آفتاب، آب ریختن توش که تا بعدازظهر گرم بشه. اما بالاخره مجبور شدن 8-7 دفه با کتری آب بیارن و بریزن توی استخر که زودتر گرم بشه.!!!! نیشخند و این طوری شد که من برای اولین بار، آب تنی در فضای باز، رو تجربه کردم. جای همتون خالی.

و اینکه تا شب، کلی با کالسکه این ور و اون گشتم و البته چشمتون روز بد نبینه!!!! سوال با اینکه کلی تدابیر امنیتی بر علیه پشه ها بکار برده بودن، اما این پشه های ور پریده منو حسابی خوردن!!! دیبونه ها!!! عصبانیخجالت (مامان مهناز گفته اینا بدن! این حرفا یعنی!)

خمیازه

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
مامان مهناز

گل پسرم. این هفته حواسمون بود که پشه ها شما رو نخورن! برای آب تنی های بعدی آماده ای مامانی؟[بغل] راستی؟ از اون همه عکسی که عمو امیر ازت گرفت چرا یکیشو نذاشتی همه ببینن! [متفکر][قلب][ماچ]

وحید

ایشالا همه پشه های دنیا بمیرن بابایی[چشمک]