برف

امروز که بابا وحید منو برد پشت پنجره، من اول این شکلی شدم: تعجب بعدش این شکلی: لبخند و بعدترش این شکلی:هورا شدم. نمیدونستم چرا روی زمین باغ پشت خونمون اون شکلی شده!!! زبان  که بابا وحید گفت برف اومده از آسمون. یه عاااااااااااالمه برف نشسته بود و یه عاااااااااااالمه هم توی آسمون داشت راه میرفت. متفکر 

(حالا اینم یواشکی بگم که وقتی مامان مهناز داشت می رفت اداره، منو یه ذره برد توی حیاط و من برفا رو دیدم. از نزدیک نزدیک از خود راضی)

خدا جونم بغل برای نعمتایی که به ما دادی سپاسگزارم. بغل

/ 2 نظر / 6 بازدید
وحید

قربونت برم پسر قشنگم ایشالا موهات مثل همین برفایی که امروز واسه اولین بار دیدی سفید بشه

خاطره

حالا اولشه بذار یکی دوسال دیگه بیچاره ات میکنه بسکه میپرسه چرا برف نمیاد... یا منو ببر برف بازی[چشمک] [قلب][ماچ]