شروع یک روز ابری

صبح امروز پرده ها رو که مامان مهناز کنار زد، هوا ابری بود و روی کوه برف آمده بود! لبخند تا صبونه حاضر شه، پشت پنجره بودم و یه عالمه جوجوها و کلاغا رو نگاه میکردم که توی باغ پشت خونمون این ور و اون ور می پریدن هورا بعد هم کنار پنجره نشستیم و نون و پنیر و گردوی صبمون رو خوردیم و "آهنگ موتسارت" رو گوش دادیم! جای بابا وحید خالی بود. 

یه چرت کوچولوی بعد از صبونه و بعدش بازی و بازی و بازی....لبخند

/ 1 نظر / 3 بازدید
خاله زهره

سلام عزیزم از خدا می خوام یه عالمه برف بباره تا بارمان جونمون بتونه بره برف بازی قول میدم که خیلی خوش میگذره !