روزهای تنهایی من و مامان مهناز

از روز سه شنبه، من و مامان مهناز تنها بودیم! بابا وحیدم رو این ۴ روزه ندیدم! ناراحت میدونین که بابا وحید موسسه توریستی داره و مجبوره همیشه سفر بره. این هفته رفته رشت، بعد مشهد و امروز هم که جمعه است، تور گلابگیری داشتن و خودش هم رفته. آخه انقدر خوش سفره که همه دلشون میخواد بابا وحید توی برنامه ها باشه. اینه که ما، این چند روزه تهنا بودیم! البته نه که تهنای تهنا!!!  اما بابا وحید نبود که برام شعر و کتاب داستان بخونه. همممممهء شعرا رو مامان مهناز برام خوند.

 

این خط رو برای خاله سارا می نویسم: خاله سارا جون: من منتظر هم بازی هستمااا! ماچ

 

خب دیگه وقت لالاییه! خمیازه

گنجشک لالا

سنجاب لالا

آمد دوباره مهتاب لالا

لالا لالایی، لالا لالایی

گل زود خوابید، مثل همیشه

قورباغه ساکت! خوابیده بیشه

جنگل لالا

برکه لالا

شب بر همه خوش، تا صبح فردا 

خواب

/ 3 نظر / 9 بازدید
مامان مهناز

پسر گلم، بابایی که دیشب اومد تو خواب بودی. بعدش هم سرمای شدیدی خورده بود، اما دیگه پیشمونه تااااااااااا آخر هفته [قلب]

سارای سعیدینا

بارمان جون تو به خدا سفارش ما رو بکن. دل تو پاکه خدا قبول می کنه و برات همبازی اونم 2 تا می فرسته[لبخند]

پرنیان حامی

چه خوب موسسه توریستی دوس دارم ؛ تو هم بزرگتر شی با بابا میری نگران نباش[چشمک]