آتش سوزی

از خونه لیلی جون * که برمی گشتیم، یک ماشینی دیدیم که آتیش گرفته بود!! آزاده، کپسول مخصوص خاموش کردن آتیش رو از ماشینش بیرون آورد و داد به مردمی که اون دور و بر بودن تا ماشین رو خاموش کنن!! ماشین آتش نشانی هم هرچند که دیر، اما بالاخره آمد!!! و تونستن کمک کنن. من که تا بحال این چیزا رو ندیده بودم. همیشه توی خونه فقط بازی آتیش گرفتن و آتی تی و ... می کردم. اما عجب صحنه ای بود  که دیگه به آزاده گفتم بیا بریم خونه!!!!!!!!

 

* هر روز با آزاده، میریم خونه لیلی جون! از صبح تا ظهر! نقاشی می کشیم، با بچه ها بازی می کنیم، سرسره میریم و ...

/ 3 نظر / 7 بازدید
نانا

بارمانی: خب بجای خونه لیلی جون، بگو کودکستان دیگه!!! ممنونم از اینکه به دیگران کمک می کنی. پسر پهلوون من.

باباوحید

جوون چرا برای من تعریف نکردی ؟ ولی خوشحالم که یه تجربه جدید در زندگیت داشتی

پرنیان حامی

سلام مهناز جونم خوبی؟ بارمان جون خوبه؟ چقدر دلم براش تنگ شده [قلب] از طرف من لپشو وحکم ببوس که جیغ بزنه. [شیطان][زبان][ماچ][قلب] بارمان جونم اتش سوزی دیده؟؟اخی. نترسید که؟ پسرم داره کم کم با همه چی اشنا میشه [قلب] مهناز جونم خیلی مراقب خودت؛ اقا وحید و خیلی خیلی بارمان گلم باش[ماچ] فعلا خدانگهدار [ماچ]