برج میلاد

جاتون خالی!!!!!!!!!! چه هوایی!!!!!!!  چه سیب بزرگی!!!!! چه بازی هایی!!!!! چه نهار خوشمزه ای!!!!  با خاله لیلا و عمو سیامک و ایلیا جون و شمیم جون، و البته بابا وحید و مامان مهناز رفته بودیم برج میلاد. دیروز و دیشب یه عالمه بارون باریده بود و  هوا حسابی تمیز شده بود. (اینا رو مامان مهناز و خاله لیلا می گفتن!!) یه عالمه ابر خوشگل هم توی آسمون بود. پله برقی سوار شدیم لبخند آسانسور سوار شدیم و رفتیم توی آسمون!! نیشخند اینور و اون ور گشتیم و یه نهار خوشمزه هم خوردیم و برگشتیم خونه.از خود راضی

اینم من و سیب خیلی بزرگ و سوئیچ ماشین و امه!!!! نیشخند

 

/ 8 نظر / 4 بازدید
مامان مهناز

قربون قدت برم عزیزم. [بغل] که وقتی این سیب رو دیدی مثل همیشه تعجب کردی و سر و صدا راه انداختی [قلب] با اون امه ای که به جونت بسته است و به هیچ وجه از خودت دورش نمی کنی. جای خاله فیروزه و عمو کامران و سورن جون و دایی کاظم و خاله سارا که قرار بود بیان و نیامدن هم خالی بود.

بابا وحید

...بخوریم قنده!...طلاش چنده؟ ایشالا خیلی زود اندازه این سیبه بشی بابایی. ببخشید که دیر به دیر میام به وبلاگت سر میزنم نفس بابا[ماچ]

خاطره

وای چه آقایی شده برا خودش[ماچ][قلب]

حسین کلامی

سلام آقا بارمان . من همکار قدیم ندیمای مامان مهنازت هستم . واقعا ازدیدن عکست خوشحال شدم . از همینجا تبریک به بابا وحید و مامان مهنازت می گم . امیدوارم نامدار و عاقبت بخیر شی عزیزم .

نیما و مینا

ای وای من،خودتو با امه ت بخوریم .به چی نگاه می کنی

چه قندعسلی[بغل] خداحفظت کنه[ماچ]

عمه تکگل

شیرین ترین پسر دنیاست بارمان کوچولوی ما...عمه قربون خودت و امه و خنده ی قشنگت بشه گل من.