تخت خواب

دیروز تخت نوزادی من رو جمع کردن و به جاش یه تخت خوشگل بزرگتر گذاشتن لبخند مژه این یعنی که من بزرگ شدم. هورا نه که فقط به خاطر این بگم که بزرگ شدم!!! خب من الان صبحونه میخورم، لباسایی که قبلا می پوشیدم برام کوچیک شده، می تونم بشینم، با روروئکم این ور و اون ور میرم و همه جا سرک میکشم. از خود راضی  پس بزرگ شدم دیگه!

اتاق خودم رو خیلی دوست دارم. میدونم یه عالمه اسباب بازی رنگ و وارنگ اونجا دارم که با هممممشون بازی میکنم.  یه وقتایی با روروئک میرم توی اتاقم، در و دیوارشو می بینم و ذوق میکنم تا مامان مهناز بیاد و منو از روروئک در بیاره و بذاره روی زمین و خودش هم پیشم بشینه و با من بازی کنه. قلب

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
مامان مهناز

پسر قشنگ و نازنینم: وقتی تختت رو جمع میکردیم، اشک شوق به چشمم اومد و با خودم گفتم پسرم 8 ماهه شده .[بغل] برات آرزو میکنم تغییراتی که در زندگیت رخ میده، تجربیات خوبی باشه و به پیشرفت اخلاقی و معنویت کمک کنه. دوست دارم . [قلب] [بغل] [ماچ]

خیلی نا آشنا به نظر تو ولی وبلاگت رو میخونم

سلام بارمان جان من یه دوستی هستم که هیچ وقت کسی نفهمید من یه دوستم ، شاید هیچ وقت تو رو نبینم ، ولی بدون یکی بود دوست داشت مادرت رو مثل یه خواهر و پدرت رو مثل یه برادر دوست داشته باشه ولی اونا به کلی دلش رو ناخواسته سوزوندن ، عیب نداره شاید هم این پیام رو بردارن و تو هیچ وقت نخونی ولی اگه یه روزی خوندی از مامان و بابا بپرس شما دوستانتون رو چه مدلی انتخاب می کردید ؟ معیارتون چی بود ؟ از دور می بوسمت.

هانیه

من قربون اون شکلت برم که ذوق میکنی.