رویدادهای شهریور

روزهای اول شهریور که کودادا تعطیل شد ناراحت با وحید رفتیم باغ وحش. عسل و شایان هم با ما اومدن.لبخند نانا هم اداره بود و نتونست بیاد. خیلی خوش گذشت.

 

گیگه اینکه خاله زهرا و دخترش، مهتاب، هر روز میان خونمون و نانا و وحید میرن سر کار. ما هم با هم نقاشی میکشیم و بازی میکنیم. اما من میخوام مهتاب رو بشنگوام شیطان 

(beshangooam)


هفتهء پیش هم رفتیم کلاردشت! جاتون خالی جنگل رفتیم. با نانا توی جنگل علفهایی که گل داده بود کندیم! نهار جوجه کبابی که وحید درست کرده بود خوردیم و کلی با دانا بازی کردیم. یک روز هم رفتیم دریا  چشمک اما بخاطر اینکه دریا طوفانی بود، من فقط کنار دریا و توی ساحل، آب بازی کردم. همینش هم کلی کیف داشت. مسافرت خوبی بود.

قراره از اول مهر کودادای جدیدی برم سوال نانا میگه دوستای جدیدی میان کودادا که من باهاشون بازی کنم. لبخند 

 

بعدن نوشت: این خط رو بعد از نظر خاله پرنیان عزیزم می نویسم: بشنگوام یعنی بشکنم!!

/ 2 نظر / 4 بازدید
نانا

بارمان جانم: کودکستان بخاطر یکسری مشکلات، تعطیل شد و باور کن تمام دغدغهء من این بود که تو از اینکه از دوستات جدا می شی آسیبی نبینی. به هر حال آرزو میکنم از اول مهر که به کودکستان جدید میری، همه چیز برات جالب باشه و تجربه های خوبی بدست بیاری. از اینکه توی مسافرت خیلی خوشحال بودی، من هم خوشحالم عزیز دلم. سالم و شاد باشی گل پسرم.

پرنیان حامی

بشنگوام یعنی چی؟من نفهمیدم [نیشخند] عزیزم همیشه به سفر ایشالله [قلب]