واقعه ای در بیمارستان الغدیر

روز پنج شنبه صبح زود از خونه زدیم بیرون. خوشحال و خندان که به به چه هوایی و چه آسمونی و چه خیابونهای خلوتی و .... از خود راضی مامان مهناز بود و خاله آزاده. منم که برای خودم، توی کریر لم دادم تا خوابم برد. خلاصه که یکی دو ساعتی برای خودم کیف می کردم. جایی که رفتیم چند تا نی نی دیگه هم بودن. تا اینکه یه خانمی اسم 3 تا نی نی رو خوند و بعدش گفت بارمان گلستان. استرسمامان مهناز من رو داد دست یک خانمی که لباسش سر تا پا سفید بود. به مامانی گفتن نیاد توی اتاق. نگران حالا نمیتونین تصور کنین تا زمانی که مراحل ختنه کردن من که تمام شد چی کشیدم. ناراحت هر چند که میدونم مامان مهناز و خاله آزاده هم حال خوبی نداشتن. چون وقتی آمدم بیرون، خودم فهمیدم. ناراحت و نگاهی به مامانی کرذم که فکر کنم حالش رو بدتر کرد.  خجالت ناراحت

 این هم یکی از مراحل زندگی من بود که انگار به خیر و خوشی گذشت. الان هم خوبم. دیشب یه عالمه روی تخت خاله مهنوش خوابیدم. هورا

راستی مامان مهناز قول داده هزار تا منو ببره بیرون بگردونه، و با خوبی و خوشی با هم برگردیم خونه. از خود راضی 

 

/ 5 نظر / 28 بازدید
حسین !

سلام با تشکر از نوشته های خوبتان اگر خواستید به وبلاگ گروهی ما بیایید تا تبادل لینک کنیم با تشکر[نیشخند][خداحافظ]

عمو سعید

هی هی یاد ایام قدیم به خیر بارمان خان!!! اون قدیم قدیما ما را که ختنه می کردند رسم و رسومی وجودداشت ... اون روزا ما دلی داشتیم... برای خود کسی بودیم ... آره داشتم می گفتم بارمان خان، ما رو که ختنه می کردند ، مراسمی به اسم ختنه سرور می گرفتند ، بیا و ببین . سفره می انداختند از این سر اتاق تا اون سر اتاق ...حال می کردیم . زحمتش برای بابا و مامانا بود کیف و حال و حول اسباب بازیاش واسه ما... هی هی ... جونم واست بگه ... ولش کن بارمان جان دم را بچسب ... راستی بارمان جان عمو پیمانت الان سوئیسه ، امروز صبح باهاش صحبت کردم . رفته مسابقه مخترعین و برنده مدال طلا در رشته رنگ های نوین شده... افتخارش خوب مال ماست دیگه ... خوب وقتتو نمی گیرم عمو . تلاقی ختنه تو با مدال طلای عمو پیمان مبارک باشه . امیدوارم استفاده خوبی از داشته هایتان ببرید!!![چشمک][چشمک]

مامان مهناز

بارمان جونم، نگاهت خیلی معنا داشت. مثل شمشیر، رفت توی قلبم. ولی چاره ای نداشتیم مامانی. قول میدم حتما هزار تا با هم بریم بیرون. [بغل] دورت بگردم. [قلب]

عمو علیرضا

عمو مبارک باشه.یه کم که بزرگ تر شدی از عم حسن بخواه برات داستانه ختنه کردنشو برات تعریف کنه[شرمنده]

شهلا

سلام بارمان جان و مامان بارمان تبریک می گم هر چند واقعاً نمی دونم برای چی باید برای انجام یه عمل دردآور تبریک گفت. ایشالا زودتر بزرگ بشی و تلافیشو سر ماما مهناز در بیاری می بوسمت خاله شهلا[چشمک]