مهربونی یه بابا بزرگی که شاید هیچوقت نبینمش...

با "نانا" * رفته بودیم پارک. بعد از کلی سرسره بازی کردن رفتیم با هم آب خریدیم و برگشتیم. من مشغول آب خوردن بودم که دیدم یه بابابزرگ با دختر و نوه اش نشستن و دارن بستنی میخورن. بابابزرگ مهربون منو صدا کرد و گفت بیا پسرم این بستنی برای تو!!! هر چی نانا گفت که:  "آقا باور کنین پسرم بستنی نمیخوره،  اگر میخورد که من با کمال میل براش میخریدم " بابابزرگ قبول نکرد و بستنی رو به من داد.  خب منم بستنی رو گرفتم توی دستام و یه لیس کوچولو زدم و با خوشحالی اشاره کردم به نانا که اینا هم دارن بستنی میخورن.

هوا دیگه داشت تاریک میشد. اونا زودی رفتن و من و نانا هم برگشتیم خونه. در حالی که بستنی همین جوری توی دستای من آب میشد و ... 

 

* نانا: مامان مهناز

 

/ 7 نظر / 7 بازدید
خاطره

بلاخره یه لیس بیشتر بستنی رو خوردی یا نه [چشمک]

نانا=مامان مهناز

پسرم، تعداد آدمای مهربون خیلی زیاده. اما هر چی بزرگتر بشی متوجه میشی که کمیت و کیفیت این مهربونی ها تغییر میکنه عزیزم. [لبخند] دوستت دارم [بغل]

بابا وحید

پسرم تو باید از همین الان مهربونی رو یاد بگیری ولی اینو یادت باشه همیشه با هر کس، طوری رفتار کن که اون ادم با تو رفتار میکنه. این جوری کمتر ضرر میکنی[ماچ]

ازاده

خاطره جون: اخ گفتی: ما هم سر همین موضوع دق کردیم که این بستنی رو یه لیس بیشتر بزنه

آزاده

آقای بارمان خان عزیز: چرا نمینویسی که صبح تا میایی پایین بلند داد میزنی آنا آنا آنا بعد اونقدر درب اطاق آنا رو میزنی .... بعد هم میری سراغ مه . بعد هم سراغ ما و آبه. کاشکی میشد کسره و فتحه گذاشت برای کلمات در پاورقی : آنا : ازاده . مه: مهنوش . ما: ماهی آبه یا آبی با فتحه روی ب: آب

پرنیان حامی

سلام به بارمان گلم و نانای مهربونش[ماچ] مهناز جان ممنونم از لطفت عزیزم به روزم [گل]